تبليغاتX
تاريخ ايران با تاكيد بر آذربايجان
تاريخ ايران با تاكيد بر آذربايجان
پنجره خانه‌ام را به روي تمامي فرهنگهاي جهان ميگشايم اما نميگذارم پايم را سست كنند و مرا با خود ببرند
گفتاري در هـنر متعهد
خدا انسان را به شكل خود آفريد و بر اين مي توان افزود كه انسان نيز جهان را به شكل خود آفريد پس هر چه در آفاق مي بينيم بازتابي از انفس ماست و جهان بيروني باتمامي مظاهر و روابط متضادش چون خوبي بدي، زيبائي و زشتي و پلشتي و عطوفت و مهرباني و قساوت و سنگدلي ، پرخوري وگرسنگي تراوشي از درون تك تك آدمهاست .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

چرا مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است؟

                                                                                           قسمت پایانی

گروههاي فداييان و مجاهدين هر دو از درون دانشگاه و از درون «جنبش دانشجويي» برخاسته بودند. از آنجا كه دانشجويان از درون تمامي طبقات اجتماعي ايران به دانشگاه رسيده بودند و طبقه بخصوصي را در برنمي‌گرفت، بنابراين از منظر طبقاتي مي‌توان گفت كه اعضاي هم فداييان و هم مجاهدين از طبقات مختلف اجتماع برآمده بودند. با در نظر گرفتن همين مسئله است كه مي‌بينيم در درون اين گروهها از نظر پايگاه اقتصادي هم محروم‌ترين فرد و هم ثروتمندترين فرد ديده مي‌شود.

از طرفي خود رژيم با اين پارادوكسيكال مواجه بود كه از يك طرف مدرنيزاسيون را مد نظر قرار داده بود، امري كه با انقلاب سفيد شاه سرعت گرفته بود، اما از طرفي به ميزاني كه ارابه مدرنيزاسيون پيش مي‌رفت، از درون دانشگاهها چريك بيرون مي‌آمد. زيرا گسترش مدرنيزاسيون ارتباط تنگاتنگي با گسترش دانشگاهها براي تربيت متخصصين فني داشت و به ميزاني كه دانشگاهها و مدارس توسعه مي‌يافت، فضا براي جذب و عضوگيري نيروهاي چريكي هموارتر و آسان‌تر مي‌گشت.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

سخني با خوانندگان محترم

به نظر مي‌رسد كه اين وبلاگ كم‌كم دارد خوانندگان واقعي و اصلي خود را پيدا مي‌كند. خوانندگان متين، فرهيخته، آرام و به قول سقراط دوستداران دانايي. كساني كه به دور از هرگونه مباحث جنجالي و افراط و تفريط چه از طريق ايميلها و چه با بيان نظراتشان در زير نوشته‌ها نشان مي‌دهند كه دغدغه انديشيدن و تعالي دارند. و جستجوگر استدلال و حقيقتند. هدف اصلي ما نيز از ايجاد وبلاگ و تحمل زحمات آن تنها همين بوده است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

چرا مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است؟

      

قسمت چهارم

وقتي مي‌نويسيم مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است تنها منظورمان اين نيست آنان در هيچ جاي دنيا با اين شيوه‌هاي قهرآميز بر دشمن پيروز نشده‌اند يا نتوانسته‌اند به قدرت سياسي دست يابند چرا كه در بعضي از كشورها موفق شده‌اند حتي نظام موجود را شكست داده و قدرت را فراچنگ آورند. اما از آنجايي كه چه در مرحله مبارزه و چه در مرحله تثبيت و نظام، ضد دموكراسي بودند، بنابراين توانستند حكومتهاي تك‌صدايي و بسته‌اي را به وجود آورند كه در سركوب آزاديهاي مدني و فردي دست كمي از نظامهايي كه با آن مي‌جنگيده‌اند، نداشته است.

محسن رضواني «رهبر سازمان انقلابي حزب توده» بود. حزبي كه تقريباً قبلاً از چريكهاي فدايي و مجاهدين مشي مسلحانه را برگزيده بود. محسن رضواني تنها ايراني بود كه با پل پوت رهبر جنايتكار خمرهاي سرخ در كامبوج ديدار كرده و در دوران سفاكي و قتل‌عامهاي وحشيانه خمرهاي سرخ به كامبوج رفته و از نزديك شاهد اعمال ضدبشري آنها بوده است. اما بعد از بازگشت از كامبوج جزوه‌اي با عنوان «كامبوج انقلابي مي‌رزمد» منتشر كرده و به ستايش از خمرهاي سرخ مي‌پردازد و سالها بعد در توجيه آن مي‌نويسد:

 «ما وظيفه انقلابي خود مي‌دانستيم در اظهارنظرهاي رسمي از احزاب برادر پشتيباني كنيم»!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

مي‌گويند ما مرده‌پرست هستيم اما مرده‌پرست نيز نيستيم!

 

    

«پس از مردن مرا در آستانه درِ يكي از مدرسه‌ها به خاك بسپاريد تا هر روز شاگردان پا روي قبرم بگذارند و روحم را شاد سازند.»                               از وصيت‌نامه ميرزا حسن رشديه

 

اين سخن از آن كسي است كه مصداق بارز يك شمع بود. شمعي كه ذره ذره سوخت تا شب تار و جهل ما را به روز روشن تمدن و قافله دانش نوين پيوند دهد.

مدتها در قم بودم و شنيده بودم كه در گورستان نو قم دفن شده است. روزي عزمم را جزم كردم تا قبرش را پيدا كنم. وارد قبرستان شدم. زير آفتاب داغ و كشنده قم يك ساعت سرگردان به قبرها سرك كشيدم اما انگار دود شده و به هوا رفته بود. ناچار به دفتر قبرستان براي راهنمايي پناه بردم. مردي ميانسال در حالي كه در دفاتر گرد و خاك گرفته به دنبال «ر» رشديه مي‌گشت، خسته شده به طعنه گفت: چي شده بعد از اين مدت دنبال صاحب اين قبر مي‌گردي؟ مگر پدرت است؟!

در جواب گفتم: آري پدرم هست. اگر فروغي از دانش و ادب بهره برده باشي پدر تو نيز هست. پدر ميليونها دانش‌آموز نيز هست!.

پس از كلي گشتن و ورق زدن، سرانجام شماره 41177 را به دستم داد. عجب ملتي هستيم واقعاً «هنر نزد ايرانيان است و بس»! با شماره مي‌روم تا كسي را كه بزرگترين خدمت را بدين ملت ارزاني داشته پيدا كنم! با شماره مي‌روم تا كسي كه «پدر مدارس نوين ايران زمين» هست را پيدا كنم!

گورها را يكي يكي پشت سر مي‌گذارم. سرانجام به قبري مي‌رسم كه در گرد و خاك چنان مدفون گشته كه تنها «بنيانگذار مدارس جديد در ايران»‌اش هويداست. با دست گرد و خاك مزارش را مي‌سترم و به خود مي‌گويم: اين  بزرگي كه اينجا اين چنين گمنام و حقيرانه خوابيده اگر متعلق به يك ملت قدرشناس مي‌بود به سبب خدمتش، آيا مجسمه‌اش  بر ميادين اصلي شهرها آذين نمي‌بست؟

دو سه روز بعد، از چند معلم و دبير دبيرستانها كه آشنايم بودند پرسيدم كه آيا ميرزا حسن رشديه را مي‌شناسند؟ همگي جواب منفي دادند. اما جواب يكي در مورد رشديه خيلي خوشمزه بود! گفت: فكر مي‌كنم در دوره خلفاي راشدين مي‌زيسته...!

مي‌گويند ما مرده‌پرست هستيم اما مرده‌پرست نيز نيستيم چرا كه اگر چنين مي‌بوديم ديگر ميرزا حسن رشديه گم نمي‌شد تا با شماره پنج رقمي پيدايش كنند...!
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

يادداشت ميهمان

 

دو نکته برای اندیشیدن

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره.براي اينکه الاغ بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه. مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد.

 مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما مي‌ريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود   

  دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست. هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد. ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود. لذا پس از مدتي از او پرسيد: - چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني؟ مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است! گاهي ما نيز همانند همان مرد، شانس هاي بزرگ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است. ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

 خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني. هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .  

 به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

نوشته شده توسط مهندس كوروش سپنتا
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

چرا مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است؟

                                                                       قسمت سوم

در بيان علل گرايش جوانان و جنبش دانشجويي در دهه 40 و 50 به حركتهاي چريكي و مسلحانه بايد همواره بر دو عامل داخلي و فضاي جهاني انگشت نهاد. به عبارتي اگرچه شكست انديشه دموكراسي‌خواهي در كودتاي 28 مرداد و به دنبال آن گسترش خفقان و ديكتاتوري شاه پس از كودتا در گرايش و روي‌آوري تحصيلكردگان و جنبش دانشجويي به عمليات مسلحانه تأثير بسزايي داشت، اما عامل داخلي يعني خفقان موجود علت‌العلل نبود. زيرا درست است كه شرايط و اوضاع ايران كاملاً پليسي شده بود، اما شروع حركتهاي مسلحانه آن را پليسي‌تر كرد. تصويري كه اميرپرويز پويان در كتاب خود، «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا» از اوضاع و احوال ايران در اين برهه مي‌دهد كاملاً گوياست:

 «... تحت شرايطي كه روشنفكران انقلابي خلق فاقد هرگونه رابطه مستقيم و استوار با توده خويشند ما نه همچون ماهي در درياي جماعت مردم، بلكه همچون ماهيهاي كوچك و پراكنده در محاصره تمساحها و مرغان ماهيخوار به سر مي‌بريم. وحشت، خفقان، فقدان هر نوع شرايط دموكراتيك، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است.»
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

چرا مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است؟

                                                                           قسمت دوم

تمامي گروههاي چريكي و پارتيزاني كه در دهه چهل و پنجاه مشي مسلحانه را برگزيده بودند همگي رژيم شاه را سد راه مطالبات مردمي مي‌دانستند كه اصلاح‌ناپذير شمرده مي‌شد و تنها راه چاره همانا سرنگوني ديكتاتوري شاه بود. تعبير «موتور كوچك» براي گروه چريكي و «موتور بزرگ» براي توده مردم از سوي فداييان خلق كه از رژه دبره برگرفته شده بود بيانگر اين بود كه اگر گروه چريكي به عنوان موتور كوچك نقش خويش را به خوبي ايفا كند، موتور بزرگ يعني جامعه ايران به راه انقلاب خواهد افتاد.

 اما وقتي موتور كوچك به راه افتاد و در حادثه سياهكل روشن شد نه تنها موتور بزرگ به راه نيفتاد بلكه خود روستاييان در شمال ايران باقيمانده چريكها را دستگير كرده و به ژاندارمها تحويل دادندتا بعداً در دادگاه به اعدام محكوم گردند. مائو اگر زماني مي‌گفت: «چريكها در ميان توده مردم به مانند ماهيها در دريا هستند...» اما در ايران چنين نبود. بلكه ماهيها در گنداب خشك بي‌تفاوتي مي‌مردند و با مبارزاتي چه بسا شورانگيز به استقبال مرگ مي‌رفتند اما مردم به زندگي محتاط و به مانند «آقاي چوخ بختيار» سرگرم روزمره خود بودند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

خوانندگان محترم وبلاگ

ما براي سهولت دسترسي شما آدرسمان را

 از  tarikheazarbayjan.blogfa.com

به tarikheazarbayjan.com   تغيير داديم.

 از اين به بعد دوستان با هر دو آدرس مي‌توانند به مطالب دسترسي داشته باشند.

                                                                                            با تشكر
|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

چرا مبارزه مسلحانه و چريكي هيچ‌وقت راهگشا نبوده است؟

                                                                                 قسمت اول

رمان سه جلدي «اينجه ممد» كه در واقع شاهكار ياشار كمال، رمان‌نويس شهير تركيه‌اي است و بيانگر ديدگاه اومانيستي نويسنده است، در نظام ارباب رعيتي و مناسبات زمينداري تركيه اتفاق مي‌افتد. اينجه ممد، قهرمان اصلي رمان رعيتي است كه زمين و زنش مورد تعدي ارباب ظالم قرار مي‌گيرد و زمينه قيام او مي‌گردد. اينجه ممد دست به تفنگ مي‌برد و ارباب را مي‌كشد و از دست ژاندارمها و عمال ارباب به كوه پناه مي‌برد و مدتها در كوه مي‌ماند و به خيال خودش كه ديگر بساط ظلم و جور در روستا ريشه‌كن شده و دهقانان آزاد شده‌اند، تصميم مي‌گيرد پس از ماهها متواري شدن به روستا برگردد. اما وقتي به روستا برمي‌گردد با تعجب مي‌بيند كه برادر ارباب به جاي او نشسته و چنان دمار از روزگار مردم در مي‌آورد و ستم روا مي‌دارد كه مردم، قبر ارباب قبلي را زيارتگاه كرده و به اينجه ممد لعنتها مي‌فرستند و دشنامها مي‌دهند كه ارباب خوب آنها را كشته و ارباب ظالم‌تر و بدتري بر سرنوشتشان حاكم كرده است. قهرمان داستان دچار شك و ترديد مي‌شود و مدام در جلد دوم رمان سرگردان، از خود مي‌پرسد كه آيا مبارزه‌اش بيخود بوده؟ اشتباهش در كجا بوده؟ سرانجام در جلد سوم به اين نتيجه مي‌رسد كه به جاي ارباب بايد با ارباب‌پرستي مبارزه مي‌كرده كه در ذهنيات دهقانان ريشه دوانيده است. اين است كه سرانجام در جلد سوم تصميم مي‌گيرد آتش به خارستان بزند كه همان زنجيرهاي ذهني دهقانان است...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

شعري زيبا از حبيب ساحر كه از خواندنش لذت بردم

 

 

بي‌نهايت بو گؤيون آلتيندا

بيزه بير قبة فيروزه‌ده يوخ!

يانار افلاكده مين‌لرجه چيراق

بيزه بير شمع، بير آويزه‌ده يوخ!

بو قَدَر اولدوز آراسيندا بيزه

يئددي گؤيلرده بير الدوز يوخوموش!

بولدؤلر قوشلاري عالمده مگر

بيزه‌ده چاتدي او آغلار بايقوش!

قووالار كن مني هر گون محنت

قاپيمي دؤيمه‌ده دير هر گئجه غم!

هامي آزاده ائلين شاعيري وار

من اسير ائللرين آه! شاعري‌يم!
|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

نگاهي به زندگي سرتيپ درخشاني

مرحوم سرتيپ علي‌اكبر درخشاني، از افسران پايه‌گذار ارتش نوين ايران بود كه از زمان احمدشاه قاجار خدمت نظام خود را آغاز كرد. او در نهم اسفند 1274ش (12 رمضان 1313ه‍ . ق / 28 فوريه 1896م) در يك خانواده‌اي كه همگي ترك بودند، در تهران متولد شد. پدرش، علي نقي خان كنگرلو، در بيست سالگي شهر اروميه را ترك كرده و به تهران آمده بود تا وارد بريگاد قزاق شود. او تا رتبه سرهنگي ارتقا يافت، اما در سن 40 سالگي به مرض وبا درگذشت.

علي‌اكبر درخشاني، ابتدا در سن پنج سالگي وارد مكتب‌خانه و سپس در دبستان همت مشغول تحصيل شد. او در سن 11 سالگي به مدرسه نظامي اطفال صاحب‌منصبان بريگاد قزاق كه در آن زمان داراي چهار كلاس بود، وارد شد. با تبديل بريگاد قزاق به ديويزيون، مدرسه نظامي اطفال بريگاد به آموزشگاه افسري ديويزيون تبديل شد. درخشاني در سن 18 سالگي كه مقارن با اتمام دوره تحصيلاتش بود، به دليل ناسازگاري با افسران روسي، مجبور شد وارد ژاندارمري شود كه از سوي صاحب‌منصبان سوئدي در شرف تشكيل بود. پس از پايان آموزشگاه افسريه ژاندارمري، مشغول خدمت شد و به دليل لياقت و شايستگي‌اش كه در قلع و قمع اشرار لرستان به اثبات رسانده بود، به زودي به درجه نايب اولي ارتقا يافت. اما در سال 1297ش در 23 سالگي «به‌ خاطر عدم تطابق روحيه سپاهي‌گري‌اش با خدمت ژاندارمري» مصمم به ورود به ديويزيون قزاق شد و با درجه نايب سومي وارد آترياد ]=قسمت[ گيلان شد كه اخيراً توسط قواي ميرزا كوچك‌خان قلع و قمع شده بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

به یاد عزیز از دست رفته

                                              

نام كتاب: فرقه دموكرات آذربايجان، از فروپاشي تا مرگ پيشه‌وري؛

نويسنده: مرحوم شاهرخ فرزاد، با مقدمه علي مرادي مراغه‌اي؛

تعداد صفحات: 788؛

قيمت: 7800 تومان.

در يك غروب خون رنگ پاييزي سال 1382 بود كه تلفن منزل زنگ زد. وقتي گوشي را برداشتم، از آن طرف جواب داد: شاهرخ فرزاد هستم مسئول نشر شيرين در تهران.

كتاب تازه ‌چاپ شده‌ام يعني «از زندان رضاخان تا...» را خوانده بود و خيلي علاقمند شده بود. وعده ديداري در تهران گذاشتيم. وقتي اولين بار با او در انتشارات شيرين روبه‌رو شدم، چنان با من گرم گرفت كه انگار سالهاست كه با من دوست بوده است. يك نسخه از چاپ دوم كتابم و همچنين نسخه‌اي از «قانون اساسي انقلاب مشروطيت» را مي‌خواست تا به باكو براي دكتر جميل حسنلي ببرد. آخرين ديدارمان قبل از سفر ابدي‌اش در نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران در سال 1385 بود كه از كتاب جديدش كه برايش كلي زحمت كشيده بود سخن گفت و از من خواست مقدمه‌اي براي آن بنويسم. قبول كردم اما مشكلات فراوان تا ماهها مجال نوشتنش را نداد. تا اينكه در يكي از روزهاي غمبار پاييزي همان سال يعني 1385 كه از تهران دور بودم، تلفن همراهم زنگ زد. از آن طرف تلفن مسئول انتشارات اوحدي گفت: «فرزاد ديروز در اثر گاز گرفتگي مرده است.» براي يك لحظه مات و مبهوت شدم و احساسي از غم و تنهايي در جانم نشست و آخرين ديدارم با او در ذهنم تداعي شد...

كتاب قطور فرزاد حدود يك سال بود كه براي اخذ مجوز به ارشاد سپرده شده بود و دقيقاً وقتی  مجوز انتشار دريافت كرد که دو روز قبل از آن فرزاد كوچش را براي سفر جاودانه آغاز كرده بود . براي جبرانش به زودي دست به كار شدم و مقدمه‌اي را كه قولش را براي آن شادروان داده بودم، نوشتم. بالاخره مقدمه پس از طي مراحلي در ارشاد... به همراه كتاب، هفته پيش از چاپ بيرون آمد و بر روي پيشخوان كتاب‌فروشيها قرار گرفت. كل مقدمه را در معرض ديد خوانندگان وبلاگ قرار مي‌دهيم. با اين اميد كه زنده‌ياد فرزاد عزيز نيز به اين وبلاگ خواهد آمد و آن را خواهد خواند... روحش شاد!
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

كسي كه چرايي زندگي را يافته، ‌با هر چگونه‌اي خواهد ساخت

                                                              

رؤياهاتو از دست نده

واسه اين كه اگه رؤياهات از دس برن

زندگي عين بيابون برهوتي ميشه

كه برفا توش يخ زده باشن

 

رؤياهاتو از دس نده

واسه اين كه اگه رؤياها بميرن

زندگي عين مرغ بريده بالي ميشه

كه ديگه مگه پروازو خواب ببينه                                                 

(لنگستون هيوز)

 زندگي سراسر رنج است و هيچ شكي در اين نيست. اما وقتي رنج بردن داراي معني باشد، ديگر آزاردهنده نخواهد بود. رنج بردن وقتي داراي معني خواهد بود كه هدفي انساني پشت آن باشد. فكر مي‌كنم اين سخن عميق از نيچه باشد:

«كسي كه چرايي زندگي را يافته، ‌با هر چگونه‌اي خواهد ساخت.»

ويكتور فرانكل،‌ روانپزشك اگزيستانسياليست، روزگاري زنداني شماره 119104 آشويتس نازيها بود. پدر، مادر، برادر و همسرش در اردوگاههاي اجباري نازيها جان سپردند و به كوره‌هاي آدم‌سوزي سپرده شدند اما فرانكل در پايان جنگ خانمانسوز جهاني از اردوگاههاي مرگ به زندگي بازگشت. اما رخدادهاي خوفناك آن جهنم واقعي هميشه در ضمير فرانكل حك شد: از جسد زندانياني كه بر چوبه‌هاي دار تلوتلو مي‌خوردند، زندانيان ژنده‌پوش و تيره‌بختي كه در صفهاي دراز به سوي اتاقهاي گاز مي‌رفتند، دسته‌اي ديگر از زندانياني كه خود مسئول بردن زندانيان ديگر به اتاقهاي گاز و كوره‌هاي آدم‌سوزي بودند...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

آزادگان همه عين هم هستند.

به روزگار پس از افول مشروطيت، عارف قزويني شاعر آزاده كه ديگر پيرمردي تكيده، فقير و منزوي بود و مخبرالسلطنه هدايت در قدرت بود. روزي مخبرالسلطنه توسط يكي از عمالش بسته‌اي به عنوان هديه به عارف قزويني فرستاد. عارف وقتي بسته را باز كرد، ديد پول قابل ملاحظه‌اي است.

عارف در حالي كه پيرمردي فقير و نيازمند بود و بدان پول نياز مفرطي داشت، نامه‌اي نوشت و به همراه همه پولها به سوي مخبرالسلطنه هدايت فرستاد و در نامه‌اش نوشت كه عارف قزويني هيچ هديه‌اي و كمكي از قاتل شيخ محمد خياباني قبول نخواهد كرد.

ما آبروي فقر و قناعت نمي‌بريم             با خواجه گو كه روزي مقرر است

ملاحظه فرماييد آزادگان از هر نژاد، دين، قوم،‌زبان و مليتي كه باشند، عين هم هستند!

***

عين‌الدوله صدراعظم منفور و از مخالفان سرسخت مشروطه و مرحوم سيد عبدالله بهبهاني از طرفداران مشروطه بود، روزي سيد عبدالله بهبهاني به او اخطار داد كه آقا پا روي دم ما نگذاريد. عين‌الدوله در جواب نوشت كه حضرت‌عالي لطف كنيد عرض و طول دمتان را براي ما معين كنيد تا ما اطاعت كنيم،‌آخر هر كجا كه ما پا مي‌گذاريم دم شماست.

***

مدرس وقتي نماينده مجلس بود، روزي در مجلس لايحه‌اي آوردند براي خريد سگ پليس، يعني سگهاي تربيت شده‌اي كه در دستگيري سارقين به پليس كمك كنند. رئيس مجلس سؤال كرد: آقايان اعتراضي  ندارند؟

مدرس به عنوان مخالف دست خود را بلند كرد و گفت: اين سگه كارش چيه؟، چكار مي‌كند؟

رئيس مجلس گفت: ‌اين سگ، دزد را شناسايي مي‌كند و مي‌گيرد.

مدرس گفت:‌ خب،‌اين سگ را از كجا مي‌آوريد؟ خط سيرش كجاست؟

رئيس مجلس: از كشور آلمان مي‌خرند، از راه روسيه مي‌آورند تا بندر انزلي و سپس از بندر انزلي به تهران مي‌آورند.

مدرس گفت: اين نمي‌شود. اين كار عملي نيست.

رئيس مجلس گفت: چرا عملي نيست آقاي مدرس؟

مدرس گفت: واسه اينكه اين سگ اگر كارش گرفتن دزد است، پس از همان بندر انزلي مي‌بايد بگيرد و بگيرد و بگيرد و بگيرد برسد تا تهرون...!
|+| نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

نگاهي به تأسيس حزب توده

پس از سقوط رژيم رضاخان در شهريور 1320 كه منجر به گشودن در زندان و آزادي فعالان كمونيستي شد، جلسه‌اي با تلاش ايرج اسكندري به منظور تأسيس حزب توده در خانه سليمان ميرزا تشكيل شد و  اين جلسه به عنوان جلسه مؤسسان حزب معروف شد. در حالي كه هنوز تعدادي از زندانيان 53 نفر و برخي از كمونيست‌هاي قديمي در زندان بودند، و آنها، تنها به دنبال اعتراضي كه دشتي و ميرزاابوالقاسم نراقي در مجلس كردند و بعد از تصويب قانوني در مجلس، كه بر طبق آن، هر كسي كه به دليل قانون 1310 و يا توهين به مقامات عاليه دولتي يا پخش شب نامه و غيره دستگير شده بود مورد بخشودگي واقع مي‌شد، آزاد شدند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

جهاني و بنشته در گوشه‌اي

                                                                                     

با او از طريق كتاب «نهايت‌الحكمه»اش آشنا شدم، كتابي وزين و سترگ در فلسفه اسلامي. در آزمون كارشناسي ارشد فلسفه جزو منابع بود. به مدت سه ماه به زيرزمين خانه رفتم و كتاب را به همراه شرحي كه يكي از شاگران معروفش در 144 كاست انجام داده بود، چهار بار خواندم و گوش دادم. بعدها نيز كتاب وزين «اصول و روش رئاليسم »اش را خواندم. كتابي كه نظيرش هنوز بعد از گذشت چند دهه از سوي فيلسوفان اسلامي و اهل حوزه نوشته نشده است...

در سلسله مباحثات و گفتگوهايي كه با هانري كوربن فرانسوي داشته و داريوش شايگان نقش مترجم را بازي مي‌كرده در گوشه دنج حياط حوزه عباي پاره و وصله‌دارش را بر زمين پهن مي‌كرد و روي آن مي‌نشستند. 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

روشنگري يا ناجي

ايده‌آل يا آرمان يك چيني «خردمند» شدن، ايده‌آل يك هندي «قديس» شدن و ايده‌آل يك ايراني «شهيد» شدن است. روشنفكر ايراني تا به خود مي‌آيد بلافاصله از «واقعيت» به حوزه «خيال» مردم نقل‌مكان مي‌كند. در وجدان ايراني روشنفكر زماني محبوب و مردمي است كه شهيد شده باشد! اگر هم كشته نشده باشد مردم او را كشته و مصداق سياوش مي‌نامند. صمد خودش در ارس غرق شد اما هيچ‌كس باور نكرد كه او به خاطر بلد نبودن شنا كشته شده. تختي در هتل مُرد اما مردم گفتند :«آقاي تختي را خودكشي كردند.»! جلال آل‌آحمد در شمال مُرد اما مردم او را كشته و مقتول نظام حكومتي دانستند. دكتر شريعتي در 1356 در لندن سكته كرد اما مردم گفتند :«ساواك كشته». در واقع ساواك در مرگ هيچ‌كدام دست نداشت اما مردم تشنه به خون و تشنه قهرمان آنها را شهيد ناميدند.

ناخودآگاه جامعه ايراني نياز به فيلسوف روشنگر ندارد، نياز به اسطوره و قهرمان دارد...

حقاْ كه كثيري از روشنفكران ايراني و همه چريكها مي‌خواستند شهيد باشند نه چراغ راه قيرگون توده‌ها و روشنگر. انگشت‌شماري چون زنده‌ياد مصطفي رحيمي روشنفكران منحط بورژوازي بودند كه به جاي اسلحه به دست گرفتن با كمال پررويي كتاب مي‌نوشتند...! همين طورآريانپورها و هومن‌ها ناشناخته مي‌ماندند...

هزار سال قبل ناصر خسرو عقابي را وصف كرده كه تيري بر پرش مي‌نشيند و چون نظر مي‌كند و تير در پر خويش مي‌بيند، مي‌گويد :«زكه ناليم كه از ماست كه برماست»

و حال، هزار سال بعد، زنده‌ياد منوچهر آتشي در شعري زيبا عين همان را باز مي‌گويد. گويي اين جامعه هرگز در وجدان خويش خانه‌تكاني نكرده است.

 نه هيچ خنجر از پشت

نه هيچ نيزه رو در رو...

آن باژگونه تهمتنم من كه

سهراب‌هايي ناخالص

-آراسته به دشنه و دشنام-

از نطفه‌ام به زهدان تقدير افتادند؛

كامروز، روبه‌رويم، مي‌بينم

كوتوله‌هاي كينجو

با چهره‌هاي معوج دشمن‌خو

خنجر گرفته‌اند زير گلوگاهم

و اعتراف سهماگيني مي‌خواهند

كز خون بي‌قرار تبارم

هرگز و هيچ‌گاه بر نيامده است

اين است كه

اين زخم را هم از پر خود دارم
|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

هركسي زخمهايي در روح دارد و تنها با سايه‌اش درد دل مي‌كند

 

هركس از دست داده‌اي دارد و بهانه‌هايي براي داد زدن و گريستن. هيچ‌كسي نيست كه آستينش از اشك تر نباشد. آنهايي كه ادعا مي‌كنند خوشبخت‌ترينند، در واقع بدبخت‌ترينند. به قول نيچه شايد هنوز آن خبر وحشتناك را نشنيده‌اند، شايد هم پرده تزويري بر اندوهشان مي‌كشند.

زندگي چيست؟ هر نفسي كه برمي‌آوريم ميخي است كه بر تابوت خويش فرو مي‌كوبيم. مي‌خنديم و با خنده‌هايمان پرده‌اي بر اندوهمان مي‌كشيم تا كسي به روح پريشيده و دل ريش‌ريشمان پي نبرد.

فرشتگان چه آرامند، سر در آخورآباد آرامش و تكراري خويش. و شياطين چه خوشبختند سر فرو برده بر جيفه مردار خويش در اعماق جنگلي يا كنج غاري تاريك.

اما انسانها! نه فرشته‌ايم و نه شيطان. بل « آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم» متوسطهاي بيچاره و رنجور هايي هستيم كه اضطراب و دلهره‌ها امانمان را بريده است. و آرامشمان اندك مجال نوشاندن آبي به گاوي است تا روانه قتلگاهش كنند. زيباترين شعر شاعر معاصرمان شايد همين شعر است:

قناري گفت: كُرة ما

كرة قفس‌ها با ميله‌هاي زرين و چينه‌دان چيني

ماهي سرخ سفره هفت‌سينش به محيطي تعبير كرد

كه هر بهار

متبلور مي‌شود

كركس گفت: سياره من

سيارة بي‌همتايي كه در آن

مرگ

مائده مي‌آفريند

كوسه گفت: زمين

سفره بركت‌خيز اقيانوسها

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

و آستينش از اشك تر بود.

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

زندگي و مبارزات بيژن جزني

                                        قسمت دوم

زمستان همان سال مصادف بود با اعدامهاي برجسته ‌ترين افسران سازمان نظامي حزب توده و «به زودي محاكمه بيژن شروع شد ولي در پرونده‌اش اثري از «مدارك مشكوفه» نبود زيرا قبلاٌ توسط افسران سازمان نظامي حزب پاك شده بود. پرونده حتي براي دادرسي ارتش هم «محكمه‌پسند» نبود. با اين حال او را به شش ماه زندان محكوم كردند.»
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

زندگي و مبارزات بيژن جزني

                                                قسمت اول

بيژن جزني جزو افراد شاخص و كم ‌نظيري است كه از همان دوران كودكي قدم به مبارزه سياسي گذاشت. او در دي ماه1316در تهران متولد شد. دوران كودكي او مصادف بود با ورود قشون متفقين به ايران و انتقال قدرت از ديكتاتوري رضاخان به فرزندش.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

شعر

شعري از كوازيمودو شاعر معاصر ايتاليايي كه لذت بردم:

هر يك از ما تنها به گردة زمين

به نوري از خورشيد وابسته‌ايم

                                          و ناگهان غروب مي‌شود

|+| نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

تاريخ ما بي‌قراري است...

مقاله‌اي در روزنامه «اعتماد ملي» تحت عنوان «واكنش به مطلب پيدايش شوراها با نقش شوروري در روي كار آمدن پيشه‌وري» توسط آقاي آرش رحماني درج شده است. از آنجايي كه نويسنده محترم در مقاله ياد شده مكرر به كتاب اينجانب با عنوان «از زندان رضاخان تا صدر فرقه دموكرات آذربايجان» استناد جسته‌اند در اينجا لازم مي‌دانم مطالبي را توضيح دهم.

نوشته آقاي آرش رحماني در نقد مقاله «پيدايش شوراهاي شهر و روستا» نوشته آقاي آصفي است كه هر دو مقاله را جهت استفاده و قضاوت خوانندگان وبلاگ در پايان اين نوشته مي‌گذاريم.

اگرچه با برخي از مطالب هر دو نويسنده فوق‌الذكر موافق هستم، اما مطالب زير قابل عرض است:

1.     آقاي رحماني مي‌نويسد: «آنها [شورويها] با سياستي تفرقه‌افكنانه و با استفاده از افرادي ساده‌لوح و خودفروخته اقدام به تشكيل شبه‌دولت‌هايي تحت قيموميت خود در مناطق شمال غرب و غرب ايران نمودند كه با واكنش شديد مردم آن مناطق و دولت ايران مواجه شد...»

اولاً استعمال واژگاني چون ساده‌لوح، خودفروخته... بهداشتي نيستند و در تاريخ‌نويسي علمي هيچ جايگاهي ندارند. ثانياً با واكنش شديد مردم و دولت ايران مواجه نشدند، بلكه در زمان ظهورشان شديداً با اقبال عمومي مواجه شدند و دولت ايران نيز در آن زمان واكنشي كاملاً منفعلانه از خود نشان داد و اگر در زمان ظهور «با واكنش شديد مردم آن مناطق و دولت ايران مواجه» مي‌شدند اصلاً ‌چگونه مي‌توانستند روي كار بيايند و قدرت را به دست گيرند؟

2.     اينكه نويسنده محترم به نوشته بنده استناد جسته و با نقل قولي از كتاب من آورده «... مساله‌اي كه تقريباً در تمام نوشته‌هاي طرفداران فرقه دموكرات مسكوت گذاشته شده و به نوعي از آن طفره رفته‌اند رابطه‌اي است كه نه براساس دوستي و همكاري بلكه تا حد سرسپردگي پيش رفت.

مي‌دانيم كه فرقه دموكرات تنها در پيشه‌وري خلا‌صه نمي‌شد بلكه جرياني بود كه به زودي پس از شكل‌گيري‌اش از دست او خارج شد و در دست‌هايي قرار گرفت كه قبل از اين كه مطيع دستورهاي او باشند مطيع دستورهاي <آنسوي مرزها> بودند.» سپس نتيجه وابستگي آن دو را گرفته

بايد گفت كه همچنان كه از نقل قولهاي كتاب پيداست، من آغاز آن حركتها را مواجه با اقبال عمومي مردم دانسته‌ام و كم‌كم به آغوش كشور شوراها فرو غلتيدند و اعتراض پيشه‌وري نيز كه منجر به نوشته شدن نامه معروف استالين بدو گشت، به خاطر همين اعتراضات پيشه‌وري بوده و عاقبت نيز جانش را به احتمال زياد بر سر اين اعتراضاتش گذاشت. پس انگ خودفروختگي به رهبران هر دو فرقه كاملاً بي‌انصافي است. حتماً آقاي آرش رحماني جريان دادگاه قاضي محمد را خوانده است. (اين واقعه در كتابي با عنوان «رئيس جمهور كردستان در دادگاه ايران» توسط كيومرث صالحي كه خود در دادگاه حضور داشته، به شكل كتابي به زبان كردي، ابتدا در كردستان عراق چاپ شده و سپس به زبان فارسي در اينترنت گذاشته شده است) من هرچند موافق جمهوري قاضي محمد نيستم و حتي در وصيت‌نامه‌اي هم كه از او به جاي مانده، بسياري از مطالبش را ارتجاعي مي‌دانم، بخصوص در آنجا كه توصيه مي‌كند كردها و عجم‌ها در تمام تاريخ دشمن پدركشته همديگر هستند!، زيرا معتقدم هيچ ملتي و يا قومي دشمن ابدي يكديگر نيستند اما دفاعيات شجاعانه‌اش در دادگاه ارتش شاهنشاهي جزو دفاعيه‌هاي ماندگار در تاريخ است و ايستادگي‌اش در پاي اعتقاداتش مرا به ياد دادگاه سقراط و توماس مور و اراني مي‌اندازد.

خدمت آقاي آرش رحماني عرض مي‌كنم كه ما بايد داراي چنان سعه‌صدر و انصاف علمي باشيم كه قادر باشيم حتي وقتي در چهره مخالفانمان نظر مي‌افكنيم، بتوانيم به نقاط مثبتشان اذعان كنيم و در مقابل سجاياي اخلاقيشان به احترام كلاه از سر برداريم.

3.                 من هم مثل نويسنده معتقدم كه «...اكثريت قريب به يقين روشنفكران عصر مشروطه متعلق به باشندگان قلب ايران- آذربايجان بوده‌اند. آخوندزاده، طالبوف تبريزي، شيخ محمد خياباني و ...» اما بايد اضافه كنم كه آنها وقتي برعليه محمدعلي‌شاه و خودكامگان مي‌جنگيدند براي ايران آزادي مي‌جنگيدند كه ديگر زندان و يا گورستان اقوام نباشد...!

4.                 اينكه ايشان مي‌نويسد: « چگونه مي‌توان به افرادي كه به حكومتي كه آزاديخواه بزرگ تبريز، ثقه‌الا‌سلا‌م تبريزي و بسياري از آزاديخواهان ديگر را به دار كشيده بود. سرسپرده بود ملي دانست.» شايان ذكر است كه ثقة‌الاسلام تبريزي و آزاديخواهان مشروطه را حكومت تزار به دار كشيد نه دولت و حكومت كمونيستي لنين. اگر چه به نظرم در تعدي به منافع ملي ايران هيچ فرقي بين تزار و استالين وجود نداشته، اما از نقطه نظر انترناسيونال سوسياليستي سيدجعفر پيشه‌وري اين دو حكومت از اساس متباين‌بالذات بودند...

در پايان به نويسنده محترم عرض مي‌كنم كه سياه و سفيد ديدن افراد و حوادث تاريخي ديري است كه زمانش سپري شده و مغاير با تاريخ‌نگاري علمي است. هر دو دسته لغت فرستادگان و تملق‌گويان را به حال خودشان واگذاريم كه كمكي به شناخت ما از تاريخ  نمي‌كنند. از منظر روانشناسي فردي بايد تأكيد كنم كه:

 در وجود شقي‌ترين و دني‌ترين انسان نيز صفات مثبت و نور اميدي براي رستگاري وجود دارد و مي‌توانيم از همين منظر با او به گفتگو بنشينيم و حضورش را قبول داشته باشيم. همچنين انساني كه تا سطح اسطوره و كاريزما بركشيده شده‌ است باز از آنجا كه انسان است داراي نقاط ضعف هست. پس مي‌تواند مورد نقد بي‌رحمانه قرار گيرد و در هر دو صورت باب گفتگو و «درك حضور ديگري» باز است.

 آيا كساني كه در پي شناخت و روشنگري هستند، وظيفه‌شان جز اين است؟...

هر دو مقاله ياد شده را از اينجا بخوانيد:
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

 
business articles