ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (بهروز دهقاني) قسمت هفتم
نابدل اندكي قبل از مرگش از بهروز دهقاني اسم برده بود و مأموران براي دستگيري او در تبريز به تلاشي گسترده دست زدند. مأموران ساواك براي دستگيري بهروز در تبريز به خانه پدريش ريخته، افراد را در خانه محبوس ساختند و هر كسي را كه به خانه مراجعه ميكرد به داخل برده، اجازه بيرون رفتن نميدادند. مأمورين به سراغ كاظم سعادتي، شوهر خواهر بهروز رفته و براي پيدا كردن سرنخي از بهروز، او را به ساواك تبريز بردند.
كاظم سعادتي، شوهر روحانگيز دهقاني بود. زن و شوهري كه به شدت شيفته صمد و شخصيتش بودند و صمد اولين كتاب خود «اولدوزها و كلاغها» را به اين زوج تقديم كرده بود و اين زن و شوهر نيز به خاطر عشق و علاقهشان به صمد، اسم اولين پسرشان را «ياشار» كه يكي از شخصيتهاي كتاب «اولدوز و كلاغها» بود گذاشتند. هرچند اسم تركي گذاشتن از سوي رژيم شاه ممنوع گشته بود.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (عليرضا نابدل) قسمت ششم
در 1344 در قهوهخانهاي در تبريز كه پاتوق صمد و دوستانش بود «پسري خوشتيپ و عينكزده» به دنبال پيدا كردن صمد ميگشت. او از طريق خواندن آثار صمد به او علاقهمند شده بود. اين جوان عليرضا نابدل بود.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (هسته تبريز) قسمت پنجم
محروميتهاي بيپايان مادي و رنجهاي بيشمار زندگي ميتواند ما را از پا درآورد، اما اگر مقاومت كنيم و از پاي در نياييم بدون شك انسان بزرگي خواهيم شد و صمد مصداق بارز اين سخن بود.
در زمانهاي بس بيترحم از اعماق درههاي فقر و فلاكت و خشونت به در آمد، چون هسته نخلي سمج، كه براي رستن لايه سفت آسفالت را مي شكافد، نمو كرد و به بار نسشت. اگرچه با مرگ نابهنگام و عجيبش به مانند زندگي كوتاه و عجيب و غريبش همه را غرق اندوه و شگفتي ساخت، اما از پس مرگش ميراث او با تمام ريگها و الماسهايش به جواناني رسيد كه گويي همان «ماهي سياه كوچولوي» كتابش بودند. كه اينك از لابهلاي كتابهايش بيرون جسته و در بيزاري از جويبار حقير واقعيت و روزمره به سوي رسيدن به سرچشمه و مدينه فاضله سفر خود را آغاز كرده بودند. هرچند به جاي سرچشمه و دريا سرانجام به مردابي از خون و شكنجه و سيانور رسيدند.
چه تلخ بود اين حلقه و اين نسل، و چه پايان تلخي داشتند همگي اين جمع.
بيدليل نبود كه در كروكياي كه ساواك از چريكهاي شاخه تبريز كشيده بود اسم صمد را در بالاي كروكي نوشته بود و بازجوي شكنجهگر ساواك، سالها پس از مرگ او گفته بود: «همه آتشها از گور اين گوربهگور شده برميخيزد.»
گروه تبريز در 1349 در يك عمليات چريك شهري، در تبريز شركت جست و آن حمله به كلانتري پنج تبريز و مصادره مسلسل نگهبان آن بود. اين عمليات به فرماندهي مناف فلكي و به اتفاق بهروز دهقاني، اصغر عربهريسي، جعفر اردبيلچي و محمد تقيزاده انجام گرفت. پس از اين عمليات، پيرمردي از اهالي تبريز در خصوص آنان گفته بود: «گرفتن مسلسل از پاسبان به منزله گرفتن قلم از دست شاه است.»
شاخه تبريز جزو اولين گروههايي بود كه پس از تشكيل «سازمان چريكهاي فدايي خلق» به آن پيوست. از افراد برجسته آن ميتوان به اشخاصي چون بهروز دهقاني، عليرضا نابدل، كاظم سعادتي، محمد تقيزاده، مناف فلكي، اصغر عربهريسي اشاره كرد كه همگي آنها سرانجامي دردناك و ناگوار داشتند:
اصغر عربهريسي و محمد تقيزاده در سال 1350 در تهران دستگير و پس از شكنجههاي ددمنشانه در زمستان همان سال جلوي جوخه اعدام قرار گرفتند.
مناف فلكي نيز در اسفند 1350 تيرباران شد. مناف شاگرد قاليباف در يك كارگاه قاليبافي بود كه توسط صمد كشف شده بود. جواني بود بااستعداد اما بيسواد. با كمك صمد و يارانش درسش را ادامه داد و سرانجام وارد دانشگاه شد. آلاحمد وقتي براي اولين بار مناف را ديد، در حق وي گفت كه او «يك نارنجك آماده انفجار» است.
مناف تكنگاري كوچكي نيز درباره قالي و قاليبافي نوشته و از اعضاي مركزيت شاخه تبريز بود كه در حمله به كلانتري پنج تبريز، فرماندهي گروه را برعهده داشت.
پس از پيوستن شاخه تبريز به «سازمان چريكهاي فدايي خلق» در تهران، مناف يكي از اعضاي تيمي بود كه به فرماندهي مسعود احمدزاده براي مصادره اسلحه به كلانتري قلهك تهران حمله كرده و در اين حمله پاسباني كشته شده بود. مناف در تابستان 1350 دستگير و تحت شكنجه قرار گرفت. طبق اسناد موجود در پروندههاي ساواك، مناف پركارترين عضوي بود كه در عملياتهاي متعدد «سازمان...» شركت جسته بود. وي در دادگاه اول خود، بيش از شانزده اتهام داشت و تنها به خاطر شش اتهامش به شش بار اعدام محكوم و سرانجام در سحرگاه خونين يكي از روزهاي اسفند ماه 1350 تيرباران گشت... ادامه دارد.
اين مطالب برگرفته از كتاب آماده چاپ «تاريخ جنبش چريكي در ايران» از علي مرادي مراغهاي است.
منابع مطالب فوق نزد نويسنده محفوظ است.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (هسته تبريز) قسمت چهارم
اگرچه صمد بهرنگي يكي از پركارترين نويسندگان زمان خود بود و در طول زندگي كوتاهمدت خود لحظهاي از نوشتن، خواندن و تكاپوي حقيقت نايستاد، اما انتشار هفتهنامه «مهد آزادي آدينه» نقطه عطفي در زندگي او بود. اولين شماره اين هفتهنامه در اول مهر 1344 منتشر شد و در هفدهمين شمارهاش در هيجده شهريور 1345 توقيف گشت. برجستهترين دوستان صمد از جمله بهروز دهقاني، غلامحسين فرنود، كاظم سعادتي، رحيم رئيسنيا، عليرضا نابدل ومناف فلكي و غيره در آن گرد آمده بودند. گروهي كه بعداً حلقه چريكي تبريز را شكل دادند. آدينههشت صفحهاي اگرچه در ظاهر ضميمه مهد آزادي بود، در واقع مستقل از آن بود و زير نظر صمد و يارانش اداره ميشد. پرداختن به هنر و ادبيات شفاهي و مكتوب تركي كه جايش تا آن زمان به جز در دوره يك ساله حكومت فرقه دموكرات در مطبوعات آذربايجان خالي بود، از ويژگيهاي بارز آدينه بود.
مطالب و مقالات مربوط به اين ضميمه را معمولاً صمد، بهروز دهقاني، عليرضا نابدل، كاظم سعادتي، مناف فلكي و رحيم رئيسنيا تهيه ميكردند. ساعدي و مفتون اميني و غلامحسين فرنود هم از همكاران آدينه بودند. ساعدي گذشته از نوشتههاي خود، نوشتههاي بعضي از نويسندگان و شاعران ساكن تهران مانند داريوش آشوري، رضا داوري، منوچهر آتشي و غيره را به آدينه ميفرستاد.
صمد با نامهاي مستعاري چون قارانقوش، چنگيز مرآتي، داريوش نواب مراغهاي، بهرنگ و غيره درباره موضوعات مختلف اعم از معرفي و نقد كتاب و ترجمه و مقالات علمي و تاريخي و پاسخ به نامهها را مينوشت. و بهروز دهقاني با نامهاي مستعاري چون بهروز تبريزي، آيدين... آثاري از ماكسيم گوركي و شون اوكيسي ترجمه مي كرد. عليرضا نابدل نيز در پاي اشعارش تخلص «اوختاي» را برگزيده بود.
انتشار اين نشريه هفتگي برخلاف آنچه تصور كردهاند صرفاً يك اقدام ادبي و يا روزنامهنگاري نبود. بلكه گامي بود آگاهانه در جريان يك مبارزه پيشبيني شده و به منظور فراهم آوردن مقدمات يك كار تشكيلاتي. و در عمل نيز منجر به همين نتيجه شد. نابدل كه خود در جريان همين نشريه هفتگي به جرگه دوستان صمد پيوسته بود، نشريه آدينه را با نقشي كه روزنامه پيشآهنگ «اسكرا» در انقلاب بلشويكي شوروي بازي كرده بود مقايسه ميكرد.
نشريه آدينه چه با درج مقالات آموزندهاش و چه با اشعار و ادبيات فولكلوريك زبان تركي، تأثير بسيار مثبت و روشنگري به جاي گذاشت. اين نشريه هرچند سراسري نبود، «ولي پربارترين و راديكالترين نشريهاي بود كه در آن زمان در ايران منتشر ميشد و به همين دليل نيز به مذاق مرتجعين سخت تلخ مينمود و بالاخره مانع انتشارش شدند.»
وقتي جلال آلاحمد به اتفاق ساعدي در 1346 براي ايراد سخنراني به دانشگاه تبريز آمد با صمد آشنا شد و كتاب «آموزش زبان فارسي به بچههاي تركزبان» دستنوشته صمد را براي چاپ توسط «كميته جهاني پيكار با بيسوادي» به تهران برد. به دنبال آن وقتي صمد براي چاپ كتابش به تهران رفت مورد توجه محافل ادبي قرار گرفت و از نزديك با شخصيتهاي برجستهاي چون شاملو، فروغ، منوچهر آتشي و اميرپرويز پويان آشنا شد.
امير پرويز پويان در اين زمان دانشجوي دانشكده ادبيات و تحقيقات اجتماعي دانشكاه تهران بود و در مجله «خوشه» با شاملو همكاري داشت و ترجمههايش را در آن مجله درج ميكرد. پويان در اين زمان در حال تكميل تئوري «ضرورت مبارزه مسلحانه...» به عنوان تنها شيوه مقابله با رژيم بود.
اگرچه كتاب صمد در تهران چاپ نشد و مشكلات عديده و بيپاياني را برايش به وجود آورد، اما وقتي به تبريز بازگشت متأثر از پويان، قدمهاي جدي به سوي ماركسيزم بخصوص مائوئيسم برداشته بود. يكي از نزديكترين دوستانش در اين مورد مينويسد:
يك روز طول موج راديو پكن را به من داد كه پيدا كنم و گوش بگيرم. يك روز هم ترجمه شعري را برايم خواند به اين مضمون: بادي از شمال (روسيه) آمد كه نتوانست آن كاخ كهن را كاملاً ويران كند اما بادي از شرق (چين) آمد كه توانست آن كاخ را درهم فرو ريزد. در آخرين ديداري هم كه در كتابفروشي شمس تبريز با او داشتم، جزوههايي از مائو به من داد... و گفت بخوان... در بين راه از پنهانكاري با من حرف زد. ميگفت آن جزوههايي را كه به تو دادهام بايد هواي خودت را داشته باشي...
و اين مقارن با سفر جاودانه و بيبازگشت صمد به ارس بود.
محروميتهاي بيپايان مادي و رنجهاي بيشمار زندگي ميتواند ما را از پا درآورد، اما اگر مقاومت كنيم و از پاي در نياييم بدون شك انسان بزرگي خواهيم شد و صمد مصداق بارز اين سخن بود. ادامه دارد...
اين مطالب برگرفته از كتاب آماده چاپ «تاريخ جنبش چريكي در ايران» از علي مرادي مراغهاي است.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (هسته تبريز) قسمت سوم
صمد در 1318ش در محله چرنداب تبريز در يك خانواده فقير كارگري چشم به جهان گشود. خودش مينويسد:
«قارچ زاده نشدم بيپدر و مادر، اما مثل قارچ نمو كردم ولي نه مثل قارچ زود از پا درآمدم. هرجا نَمي بود به خود كشيدم كسي نبود مرا آبياري كند. من نمو كردم... مثل درخت سنجد، كج و معوج و قانع به آب كم، و شدم معلم روستاهاي آذربايجان...»
در سال 1325ش وارد دبستان پانزده بهمن شد كه اندكي قبل از اين در دوره حكومت فرقه دموكرات آذربايجان نامش به «بيستويك آذر مدرسهسي« تغيير يافته بود. صمد هفت ساله، دبستان را با كتابهايي كه از سوي فرقه دموكرات به زبان مادري مدون شده بود، آغاز كرد و در حمايت از فرقه دموكرات آذربايجان تفنگ چوبي به دست گرفته بود، اما اولياي مدرسه پس از شكست تلخ فرقه دموكرات او را به همراه بقيه دانشآموزان مجبور ساختند كه كتابهاي درسياش را كه به زبان مادري بود، به آتش بسپارد. زباني كه اندكي بعد در تمام آثار صمد با يك نوع حسرت از دست رفته و سمپاتي نسبت به آن به چشم ميخورد.
در مهر 1335 وقتي وارد دوره دو ساله دانشسراي مقدماتي تبريز شد، با همكلاسياش بهروز دهقاني آشنا شد و رابطه عميقي بينشان شكل گرفت كه تا زمان مرگش ادامه داشت. در دانشسرا با همكاري يكديگر به انتشار روزنامه ديواري فكاهي و «خنده» دست زدند.
پس از اتمام دوره دو ساله دانشسراي مقدماتي در 1336 هر دو به عنوان آموزگار راهي ممقان، يكي از آباديهاي تبريز شدند. در سال 39-1338 براي تحصيل در رشته زبان و ادبيات انگليسي (شبانه) به همراه بهروز دهقاني وارد دانشكده ادبيات تبريز شد و چهار سال بعد، فارغالتحصيل شد. دوستي عميقشان با غلامحسين ساعدي كه همزمان در دانشگاه تبريز پزشكي ميخواند ، در همين دوران شكل گرفت.
وقتي كتاب «كندوكاو در مسايل تربيتي» و كتاب «پارهپاره» را نوشت، به زودي خشم زُعَماي فرهنگ را برانگيخت و از ممقان به آخيجان، گوگان و بعداً به شيرهمين تبعيدش كردند. صمد پشت قهوهخانه جليل قهوهچي اطاقكي را كه قبلاً انبار علوفه بود، اجاره كرد و بساط خويش را از نو پهن كرد.
بدين ترتيب دست تقدير او را راهي محرومترين روستاهاي آذربايجان ميكند تا هر چه در چنته دارد، اعم از زبان، قلم و كولهباري از كتاب را در پاي فقيرترين كودكان نثار كند. كودكاني كه جهل، فقر و بدبختي مچالهشان كرده بود. و اكنون براي نخستين بار دستي محبتآميز به سويشان دراز ميشد تا آنان را از اعماق جهل و فقر به مقام انساني بركشد.
جوهره تربيتي صمد، ايجاد ارتباطي عاطفي با كودكان و دعوت از آنها براي عصيان برعليه وضع غمبار موجود بود. تلاشي بيهمتا و شگفتانگيز و عاشقانه كه به مدت يازده سال يعني تا واپسين روز زندگياش ادامه داشت.
كودكاني كه پس از سالها بدبختي و تحقير، اينك نخستين بار با دستاني مهربان و متفاوت مواجه ميشدند كه به سوي راهنمايي وگشودن افقي جديد، به سويشان دراز شده است. چشمانشان آميخته به نشاط و قدرشناسي برق ميزد. و به زودي به صورت «ماهي سياه كوچولو» بيزار از وضع تحقيرآميز موجود به سوي يافتن سرچشمه جويباري به را ميافتادند و براي راه چاره از زندگي خستهكننده و پلشتيهاي آن، پايان قصه «24 ساعت در خواب و بيداري» را برميگزيدند:
«... دستهايم از ماشين كنده شد و به رو افتادم روي آسفالت خيابان. سرم را بلند كردم و آخرين دفعه شترم را ديدم كه گريه ميكرد و زنگ گردنش را با عصبانيت به صدا درميآورد. صورتم افتاد روي خوني كه از بينيام به زمين ريخته بود. پاهايم را به زمين ميزدم و هقهق گريه ميكرد. دلم ميخواست مسلسل پشت شيشه مال من بود...!»
نخستين نوشتهاش نقدي بر كتاب «دستور زبان كنوني آذربايجان» نوشته عبدالعلي كارنگ بود. كه در مجله راهنماي كتاب چاپ گرديد و آخرين نوشتهاش «ماهي سياه كوچولو» بود. كتابي كه پايان قهرمانش تجلي كاملي از پايان خود نويسندهاش بود... ادامه دارد...
اين مطالب برگرفته از كتاب آماده چاپ «تاريخ جنبش چريكي در ايران» از علي مرادي مراغهاي است.
منابع مطالب فوق نزد نويسنده محفوظ است.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (هسته تبريز) قسمت دوم
در چنين جوي سهمگين و خفقانآميز گروه براي پيدا كردن دوستان صمد، دست به تلاشهاي متعددي زد، اما موفق نشد. سرانجام پويان به همراه عباس هوشمند كه خود تركزبان بود، در اوايل 1348 براي پيدا كردن دوستان صمد عازم تبريز شدند. «آنها با پاك كردن هرگونه رد مشكوكي به راه افتادند. به كتابفروشي ]شمس[ مراجعه ميكنند. به شكل گنگي چيزهايي درباره صمد و نام آن مبهم، به زبان ميآورند. كتابفروش بدون اينكه به رويش بياورد كه مشكوك شده، آنها را دست به سر كرده و هيچ جواب مشخصي نميدهد. آنها خداحافظي كرده و ميگويند كه روزي ديگر خواهند آمد. كتابفروش به فكر فرو ميرود. او به دليل شغل بسيار حساس كتابفروشي در رژيم آريا مهري، غالباً و اجباراً با اوباشان ساواك سر وكار داشت. اما در وجود و سر و وضع اين دو جوان، نشاني از آن رفتارها نديده بود. در اولين فرصت با دوستاني مانند بهروز دهقاني تماس گرفته ماجرا را تعريف ميكند. گويا بهروز و ديگران مانند عليرضا نابدل و مناف فلكي و برخي ديگر، در تماس با يكديگر، موضوع را مورد بررسي قرار ميدهند... سرانجام به اين نتيجه ميرسند كه تماس با آنان به خطرش ميارزد. قرار گذاشتند صاحب كتابفروشي در مراجعه بعدي آن دو جوان، بيشتر با آنها گرم بگيرد و در نهايت قرار ملاقاتي به عنوان ميهمان در منزل كتابفروش با يكي از دوستان وي بگذارد... در منزل سر گفتگو باز ميشود. از هر دري... و بالاخره معلوم ميشود كه تير به هدف خورده است. به ميزبان خود گفته بودند كه عباس هوشمند تركي نميداند. ولي با دقت به مكالمات ميزبان و ديگر دوستاني كه وارد معركه شده بودند، گوش ميداد و طبعاً خيلي زودتر از اميرپرويز پويان به حقيقت پي برده بود آنها به مقصود خود رسيده بودند»
سرانجام تصميم گرفته شد كه شبكه تشكيلات تبريز با حفظ موجوديت خود كه مركب از افرادي مانند بهروز دهقاني، عليرضا نابدل، مناف فلكي و كاظم سعادتي بود به گروه تهران بپيوندد.
برجستهترين شخصيت محفل تبريز صمد بهرنگي بود. تأثيرش بر ادبيات كودكان به عنوان يكي از جسورترين و برجستهترين نويسنده اين حوزه، جمعآوري فولكلور آذربايجان با كمك بهروز دهقاني، شجاعت بينظيرش در نقد بيرحمانه نظام آموزشي ايران و تأثيرش بر جنبش چپ به ويژه جنبش چريكي و مسلحانه دهه پنجاه او را چنان پرآوازه كرده كه مستغني از معرفي است. به طوري كه اميرپرويز پويان پس از اولين ديدارش با او در تهران در مورد او گفته بود: «ماكسيم گوركي ايران در حال تولد است.» ادامه دارد...
اين مطالب برگرفته از كتاب آماده چاپ «تاريخ جنبش چريكي در ايران» از علي مرادي مراغهاي است.
ماهيهاي سياه كوچولوي صمد (هسته تبريز)
در دهه چهل تبريز داراي دو محفل مبارزاتي بود دو گروهي كه ارتباطي با هم نداشتند و از وجود همديگر بيخبر بودند، اما اندكي بعد از طريق تهران در جريان فعاليتهاي همديگر قرار گرفتند.
گروهي در دانشگاه تبريز به همت اسدالله مفتاحي (برادر عباس) و تقي افشاني كه جزو دانشجويان دانشگاه تبريز بودند با جذب تعدادي ديگر از دانشجويان، محفل مبارزاتي تشكيل داده و با عباس مفتاحي در ارتباط بودند.
عاطفه جعفري (نوروزي؟) كه در اواخر پاييز 1350 در خانه تيمي در تهران به وسيله ساواك لو رفته بود و دستگير شد در خاطرات خود اشاره كوتاهي به اين گروه در دانشگاه تبريز ميكند:
برادرم حسن... كه در دانشكده فني دانشگاه تبريز قبول شده بود... تابستان سال 1350 رفته بودم به ديدن برادرم در تبريز كه از قضاي روزگار گروه چريكي فداييان تبريز لو رفت و برادرم كه عضو آن گروه بود دستگير شد. مرا هم چند روزي دستگير كردند. اما چون هيچ اطلاعي از فعاليتهاي برادرم نداشتم، سرانجام دست از سرم برداشتند و برگشتم سر كار و زندگيم در بابل...
محفل ديگر در تبريز دوستان صمد بهرنگي بودند. شبكهاي متشكل از جوانان پرشور كه به دورش جمع شده بودند و تنها ارتباطشان با پويان از طريق صمد بود. اما با مرگ صمد در شهريور 1347 اين ارتباط از هم گسسته شد. صمد بدون ارائه هيچ نشاني معيني به دوستان و رفقاي نزديكش، تنها از كاراكتر، شخصيت و قدرت فكري پويان صحبت كرده بود و دوستان صمد بدون اينكه پويان را ديده باشند از طريق صمد به او علاقمند شده بودند. مرگ صمد موقعي رخ داد كه «عباس و پويان بعد از سالها تدارك و فراهم كردن مقدمات تشكيل گروه زيرزميني مورد نظر خود، به گسترش آن مشغول بودند. به همين دليل چشم اميدشان به صمد و دوستانش بود»
اكنون شرايط به شدت پليسي شده بودو پيدا كردن شاخه تبريز كاري بسيار مشكل مينمود. امير پرويز پويان در توصيف شرايط خفقانآور و جو پليسي مربوط به همين سالها در كتاب «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا» مينويسد:
... تحت شرايطي كه روشنفكران انقلابي خلق فاقد هرگونه رابطه مستقيم و استوار با توده خويشند. ما نه همچون ماهي در درياي جماعت مردم، بلكه همچون ماهيهاي كوچك و پراكنده در محاصره تمساحها و مرغان ماهيخوار به سر ميبريم. وحشت و خفقان، فقدان هر نوع شرايط دموكراتيك، رابطه ما را با مردم خويش بسيار دشوار ساخته است.
در چنين جوي سهمگين و خفقانآميز گروه براي پيدا كردن دوستان صمد، دست به تلاشهاي متعددي زد، اما موفق نشد. سرانجام پويان به همراه عباس هوشمند كه خود تركزبان بود، در اوايل 1348 براي پيدا كردن دوستان صمد عازم تبريز شدند... ادامه دارد
اين مطالب برگرفته از كتاب آماده چاپ «تاريخ جنبش چريكي در ايران» از علي مرادي مراغهاي است.
منابع مطالب فوق نزد نويسنده محفوظ است.