در يکی از روزهای تابستان سال ١٣٦٠، يکی از دوستانم در آستارا از من خواست تا شب به خانهشان بروم. در علت از دعوت اما چيزی نگفت. شک مرا که در پذيرش آن ديد، گفت، خواست پدرش است، و من پدرش را چند بار ديده بودم. هر از گاه دقايقی بحث روزمره و بعد خداحافظی. از تودهایهای قديمی و از فعالين سازمان جوانان فرقه دمکرات آذربايجان بود. دل پُر خونی از حزب توده داشت. پس از انقلاب به صفوف فدائيان خلق پيوسته بود. فقط می خواست تودهای نباشد. در انشعاب فدائيان، به اکثريتیها پيوست. می دانست، چرا اقليتی نشده، ولی نمی دانست چرا از اکثريت دفاع می کند. آنگاه که دو سازمان حزب توده و اکثريت به هم نزديک می شدند، خشم او نيز فزونی می گرفت. بیآنکه دل از اکثريت برکند، مخالف مشی تودهای آن بود. از روحيه پُر شورش خوشم می آمد. از پسرش شنيده بودم که شيفته فرقه دمکرات آذربايجان است و حساب فرقه را از حزب جدا می داند، و از خود او شنيده بودم که علت اصلی شکست فرقه را دولت شوروی و زد و بندهای استالين می داند.
شب، در همان ابتدای ورودم به خانهشان، فهميدم که ميهمانی ديگر نيز در خانه حضور دارد. وارد اتاق که شدم، محمد بیريا را ديدم. بیريا را قبلاً در خيابانهای تبريز ديده بودم، بی آنکه حرفی با هم زده باشيم. می دانستم شاعر پُر شوری است و سالها در اتحاد شوروی در زندان و تبعيد بوده است. بیريا در حکومت پيشهوری وزير فرهنگ حکومت آذربايجان بود.

دوستان عزيز (بخصوص هموطنان خارج از ايران) ميتوانند كل كتاب «زندگي و زمانه محمد بيريا» را از اينجا دانلود و استفاده كنند. اين كتاب در سال 1385 از سوي انتشارات اوحدي در تهران چاپ شده است.