تبليغاتX
تاريخ ايران با تاكيد بر آذربايجان
تاريخ ايران با تاكيد بر آذربايجان
پنجره خانه‌ام را به روي تمامي فرهنگهاي جهان ميگشايم اما نميگذارم پايم را سست كنند و مرا با خود ببرند
باغچه‌بان انساني نستوه

ورود به ايران

 «در سال 1298 شمسي كاروانهاي مغلوك و در به در آوارگان بلواي جنگ بين المللي اول از خانه و كاشانه ى خود فراري شده و سرگردان دشت وبيابان گشته بودند. عروسان شوهر مرده و دامادهاي زن به غارت رفته و مادران و پدران بي فرزند مانده و كودكان يتيم شده كه هستي شان سوخته يا تاراج شده مانند سيل عظيمي در دامن كوهســارها و صـــحراها سرازير شده در حال وحشت بي مأوا و مأمني به هر سو مي‌گريختند.

در يك چنين هنگامي گروه عظيمي از آوارگان قفقاز مانند دود سياه حريق مدهشي كه در اثر وزش باد به سرزمين هاي همسايه سرايت كند از راه جلفاي تبريز وارد خاك ايران شدند . ميان اين سيل مردم فلك زده و لخت و گرسنه جواني  سي و چهار ساله بود كه با عائله ي پريشان خود وارد شهر مرند شد . اينها به اميد اينكه شايد در شهر تبريز خويش يا آشنايي بيابند كه به ايشان پناه دهد قصد رفتن به تبريز را داشتند ، متأسفانه به علت مخالفت اولياي امور در مرند حركت آنها ميسر نشد . مرحوم خياباني پس از كسب تكليف از تبريز و دريافت جواب نامساعد از ترس آنكه ورود آن عده با آن حالت رقت بار موجب تحريك احساسات مردم تبريز و نا امني شود اجازه حركت نداد.

ناچار اين تيره روزان دنياي نا امن انقلاب مبهوت و سرگردان مجبور شدند در خرابه هاي اطراف شهر مرند يا در كوچه ها و خيابانها براي تهيه ي مسكن و پيدا كردن كار و لقمه ناني ويلان شوند.

جوان مزبور مانند ساير آوارگان در آن شهر غريب به هواي پيدا كردن شخص با عاطفه و يافتن كنج خرابه و لقمه ناني به هر سو سم گشت» 1

اين جوان كسي نبود جز جبار باغچه بان، كه بعد از دوندگيهاي بسيار ، سر انجام به كمك مسئولين حزب تجدد موفق مي‌شود با ماهي نه تومان در مدرسه دولتي احمديه در شهر مرند با شغل آموزگاري استخدام شود و در مدت اندكي صيت موفقيت و محبوبيت او چنان در شهر مي پيچد كه از كوچك و بزرگ وجودش را نعمتي غير مترقبه مي شمرند و در حل مشكلات خويش بدو مراجعه مي كنند. 

خاطره اولين روز ورود به كلاس را پس از 50 سال گذشته چنين توصــيف مي كند:

«خاطره پر ادبار اولين روزي كه وارد كلاس شدم تا به امروز از ياد نبرده‌ام. هواي كلاس به    اندازه‌اي تهوع آور بود كه به محض ورود احساس سرگيجه كردم . منظره سرهاي كچل و بدن هاي چرك و كثيف شاگردان قابل توصيف نيست.

البته همانطور كه بعدها برايم روشن شد بيماري كچلي و تراحم و غيره منحصر به آن مدرسه نبوده حتي در شهرهاي بزرگي مانند تبريز و شيراز وضع به همين منوال بود. يكي از كارهاي روزانه ي من مبارزه با كچلي شاگردانم بود .چون از خود پولي نداشتم از آشنايان اعانه مي گرفتم و به مصرف دوا و درمان و تميز كردن آنها مي رساندم ، حتي صابون مي خريدم و همراه دستورهاي بهداشتي براي مادران شاگردان فقير خود مي فرستادم كه سر و لباس بچه هايشان را بشويند.

براي معالجه سر و چشم اطفال از همكاري پزشكان شهر استفاده مي كردم يك اتاق مخصوص ترتيب دادم و كودكاني را كه وضع برتري داشتند دور از سايران در آنجا نگه مي داشتم ومعالجه مي كردم، خودم سر بچه ها را با دارويهاي رايج آن زمان مي شستم و مي بستم و اجازه نمي دادم در خانه هايشان زخم‌بندي مرا تعويض كنند زيرا مادران بر اثر ندانم كاري ممكن بود معالجات مرا بي اثر كنند.

در مدرسه مرند نيز سر بچه ها را با دست خود مي شستم و دوا مي زدم. موي سر كچل بچه ها را بادست خودم مي كندم و از نه تومان حقوقم لااقل ماهي ده تا پانزده ريال صرف خريدن دوا و سلماني والكل و پنبه مي كردم

از نظر درس و تعليم نيز گرفتاري داشتم زيرا بعضي از بچه ها مداد و دفتر نداشتند فشار به اولياي آنها نيز فايده نداشت لذا از همان نُه تومان حقوق كه با آن نمي توانستم حتي كرسي خانه ي خود را گرم كنم مداد و دفترچه ى شطرنجي مي خريدم و به شاگردان مي دادم و به آنها رسم خط و نقاشي ياد مي‌دادم. به اين ترتيب در شاگردان چنان شوق وعلاقه اي بوجود آورده بودم كه سابقه نداشت.»2

بدون شك راز موفقيت او در عشق بي شائبه و تلاش خستگي ناپذيرش نهفته بود و محبت را مي‌توان جوهره ديدگا ه تربيتي و آموزشي او دانست عشق ومحبتي كه خودش ، در آن دوران پر آشوب و دربه‌دري و زير دست پدري مستبد، از آن محروم شده بود وفقدان خلاء آن را با گوشت وپوست خود چشيده بود و اكنون مي‌خواست آنرا نثار كودكان محروم وپا برهنه اى كند كه عيناً مانند خود او بودند و در وضعيت كودكي او مي زيستند، بديهي است چنين عطوفت ومحبت نسبت به كودكان نخست بايد در خانه اعمال گردد و توسط والدين و خانواده شروع شود تا بعد به مدرسه كشيده شود اما او با كودكاني مواجه شده بود كه نه تنها كوچكترين تربيتي صحيح در موردشان اعمال نشده بود بلكه چه بسا با ضد تربيت بار آمده بودند و علاوه بر تربيت غلط ، بر اثر فقر ، دچار سوء تغذيه كامل نيز بودند و در لبه پرتگاهي قرار داشتند كه اگر به حال خود گذاشته مي شدند چه بسا سقوطشان حتمي بود روشهاي تربيتي او بيشتر يادآور روشهاي تربيتي پستالوتسي (1827 ــ1746) مربي سويسي است. پستالوتسي نيز با كودكاني فقير و بي سرپرست روبرو بود كه قابل مقايسه با كودكاني بودكه باغچه بان آموزش آنان را بعهده مي گرفت . كودكان ولگرد و بي سرپرست وفقيري كه در اجتماع ، سرگردان بودند و پستالوتسي مي‌خواست آنان را با محبت و نيكي كه جوهره تعليمات او بود به زندگاني صحيح برگرداند چرا كه معتقد بود نه تنها در كودكان و لگرد و دزد و بزهكار بلكه حتي در بزرگسالاني كه به تباهي كشيده شده اند و حتي به پستي و پلشتي عادت كرده اند ، باز از طبيعتي برخوردارند كه دوباره مي‌توانند به سوي زندگاني صحيح برگردند و به وسيله ابراز محبت مي‌توان آنان را از درون منجلاب ، به رستگاري ومقام انساني بركشيد و به خاطر همين با تمام وجود فرياد مي‌زد كه  هزاران، هزار انسان بزهكار وگمراه راه درست را در پيش مي گرفتند اگر دست ياري و محبت به سويشان دراز مي شد. و صدها انسان گمراه، از ميان مي روند فقط براينكه كسي نيست كه آنان را ياري كند تا به ارزش انسان خود آگاه گردند و راه درست رادر پيش گيرند.

آيا اين همان راهي نيست كه پيامبران راستين در پيش مي گرفتند و با رفتاري محبت آميز و سرشار از ملايمت و گذشت، حتي شقي ترين دشمنان خويشتين را نيز شرمنده مي كردند.

پستالوتسي مي نويسد:

«امپراطوري ها وملت ها، ممكن است از ميان بروند ولي طبيعت انسان از ميان رفتني نيست و قانون آن هميشگي است.»3

و از همين رو انسان را كه بجاي محبّت، تحقير شده و از طرف ديگران طرد گشته نمي توان تنها بامواعظه خشك بر آن تأثير گذاشت بلكه آن طبيعت وحشي و بي شرم تنها در مقابل احترام و محبت بي شائبه ما شرمنده مي شود احترامي كه كم كم با تكرار آن، او احساس شخصيت خواهد كرد و چنين محبتي از جانب ما به منزله ترحم نيست بلكه ايفاي نقش انساني ماست كه چه بسا در مورد او كوتاهي و غفلت كرده ايم.

و از همين دوست كه پستالوتسي در كتاب "تربيت انسان" مي نويسد:

«چه سودي دارد به كسي كه در فقر گرفتار است [جز بد و بيداد نديده و محبت را نمي شناسد] بگوييد "خدايي هست"؛ يا به كودك يتيم [كه محبت پدري براي او معنايي ندارد] بگوييد كه "تو پدري در آسمان ها داري." هيچ كس نمي تواند از راه گفتار به ديگري بياموزد كه خدا را بشناسد ولي اگر ياري شما سبب شود كه فقيري به زندگاني انساني باز گردد ، آنگاه شما خدا را به او نشان داده ايد. اگر شما كودك يتيمي را مانند فرزند خود بزرگ كرديد، اين كار خود، به او آموختيد كه خدا را چون پدري كه درآسمان است شناسد همان خدايي كه شما را چنان آفريد كه كودك يتيم را چون فرزند بنگريد.» 4

بديهي است كه منظور او به هيچ وجه سفله پروري نيست بلكه فراهم آوردن شرايط مستعدي است كه در آن وضعيت مساعد ، كودك خويشتن از دست رفته خود را باز يابد و به اوكمك ميشود تا شخصيت پاره پاره شده خودرا ترميم سازد.

به خاطر همين پستالوتسي ، وقتي از مشاهده كودكان محروم و فقيري كه از راه تكدي و دزدي در خيابان زندگي را مي گذراندند متاثر گرديد تصميم گرفت كه حدود چهل نفر از آنان را در خانه اش گرد آورد و تا به تربيتشان همت گمارد ، كودكاني كه محروم از محبت بودند و هيچ وقت دستي محبت آميز و نوازشي دلپذير به سويشان دراز نشده بود وچنان در لُـجه فقر و بزهكاري فرو رفته بودند كه خودش در اين زمينه مي گويد :

«كودكان ابلهي كه اگر با درشتخوئي تربيت مي شدند، احتمالاً كارشان به تيمارستان مي كشيد ، ميتوانند در پرتو مراقبتهاي عاطفي متناسب با ضعفشان ، از اين بدبختي نجات يابند و حرفه محقري براي تحصيل معاش فرا گيرند »5

و به خاطر همين در خانه او براي اولين بار كودكاني كه بر اثر زندكي بي قيد و بيند و گدائي ، اراده و همت و جرأت خود را از دست داده بودند كم كم به سبب تغيير محيط ( ذهني و عيني) دوباره نشاط از دست رفته خود را باز مي يافتند و رشد مي كردند جمله اى كه خودش مي نويسد بسي تأمل برانگيز است:

«اين برايم واقعيتي تجربه است كه از رذالت ناشي از فقر كامل زود به مرحله احساسات انساني ، اعتماد و ملاطفت، ارتقاء مي يابند؛ كه ابراز محبت نسبت به پست ترين افراد او را به زندگي عالي مي كشد؛ كه چشمان كودك بي سرپرست و ولگرد، وقتي پس از سالها بدبختي دستي مهربان و دوستانه براي راهنمائي بهسويش دراز شود ، از شگفتي آميخته به نشاط و قدرشناسي برق مي زند.»6

در سال 1798 تعداد 62 كودك يتيمي را كه در اثر جنگ پدر و مادر خود را از دست داده بودند سرپرستي شان را به پستالوتسي مي‌سپارند او وقتي كودكان را تحويل مي‌گيرد توصيفي كه از وضعيتشان مي كند رقت انگيز است:

 «چون قالب استخوانيشان لاغر، كبود رنگ، داراي نگاهي مضطرب و پيشاني‌اي از بدگماني و اندوه چروك شده بودند؛ بعضي از آنان بي‌شرم بودند و قبلاً به گدايي ، چاپلوسي و ريا كاري خود گرفتار بودند؛ بعضي ديگر زير بار بدبختي خرد شده، بدگمان و ترسو و از هر گونه احساس عاطفي بي بهره بودند.» 7

اما هنوز از سرپرستي پستالوتسي پنج هفته نگذشته بود كه كميسري در گزارشي از وضعيت يتيم‌خانه به وزير چنين مي نويسد:

«يتيم‌خانه خوب مي‌چرخد پدر پستالوتسي روز و شب با جديتي باور نكردني كار مي كند شصت و دو كودك در دارلايتام كار مي كنند و غذا مي خورند مشاهده آنچه اين مرد بي همتا مي كند و پيشرفتهايي كه در مدتي چنين كوتاه نصيب شاگردانش كه همه از شوق به فراگرفتن لبريزند شده است، شگفت آور است.»8

بدين ترتيب حادثه فوق يك‌بار ديگر تأثي عظيم و معجزه گر تربيت را نشان مي دهد پستالوتسي خودش در نامه اي به دوستش از علت موفقيتش چنين پرده بر مي دارد :

«با اعتقاد به نيروهاي طبيعت انساني كه خداوند به فقيرترين و محروم ترين كودكان نيز عطا فرموده است ، مدتها بود كه به تجربه شخصي دريافته بودم كه زير بي شرمي، وحشيگري و ناتواني ظاهريشان امكانات و قدرتهاي ذيقيمتي نهفته و آماده ظهور است از صبح تا شب با آنها تنها بودم. همه آنچه را كه جسم يا روحشان بدان نيازمند بود از من دريافت مي كردند، هر گونه كمك ، دلداري و هر آموزشي مستقيماً از من به آنان داده مي شد. دستشان در دستم بود ، چشمانم چشمانشان را ترك نمي كرد اشك من با اشكشان جاري مي شد و با آنها لبخند مي زدم.»9

و روشن است كه باغچه بان به هيچ وجه با پستالوتسي و روشهاي تربيتي او آشنائي نداشت اما بسياري از روشهائي كه ا بكار بسته شبيه روشهاي پستالوتسي است در حالي كه در شرايطي به مراتب ناگوارتر از شرايط پستالوتسي مي زيست. خودش در اين زمينه بارها شكوه سرداده است :

«من اهل ناله كردن نيستم. در اغتشاشها و شورش هاي انقلاب روسيه زير باران گلوله مانده ام، ميان غارتگران محاصره شده ام و اموالم به تاراج رفته ، با وبا و طاعون و حصبه و قحطي مواجه شده ام. اقوام و دوستان و خانه ام را از دست داده ام ولي هرگز نناليده ام. اين ناله هاي من امروز به خاطر ناملايماتي است كه در محيط امن  آرام ايران مردم نادان و مغرض به سرم آورده اند.» 10

ادامه دارد...

پاورقي‌ها:

1 زندگي‌نامه جبار باغچه‌بان ، صص 52 - 50 .

2 همان ، صص  55 53 .

3 نگاهي به فلسفه آموزش و پرورش ، مير عبدالحسين نقيب زاده، تهران: طهوري ، 1374، ص147.

4 ـ همان ، ص150.

5 مربيان بزرگ، ژان شاتو با ترجمه غلامحسين شكوهي، تهران : دانشگاه تهران، 1369، ص 223.

6 همان ، ص 224.

7 همان ، ص 228.

8 همان.

9- همان.

10- زندگينامه جبار باغچه‌بان، ص65.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

باغچه‌بان انساني نستوه

روزگار باغچه‌بان در در دهكده ي نوراشين

در آن زمان كه همه اهالي دهكده از من مي‌گريختند جمعي بودند كه مرا ترك نكردند. اينها فراريان و مهاجران جنگ بودند كه مانند خود من بي كس و بيچاره بودند. وضع من مايه ي تسلي و حتي تفريح خاطر آنان بود زيرا با وجود حال نزاري كه داشتم مي كوشيدم با سخنان خود آنان را تسلي بدهم و اميدوار كنم و عجيب است كه اين مردم به دورم جمع مي شدند و داستانهاي مرا  مي شنيدند ...

يك جواني در جمع آوارگان بود و به گفته هاي ما گوش مي داد مدت ها مي‌آمد و مي نشست و حرفي نمي زد روزي به خود جرأت داد و در حالي‌كه از شرم بر افروخته شده بود به من نزديك شد و با لـب و دستان لرزان يك اسكناس ده مناتي كه از پيش حاضر كرده بود به سوي من دراز كرد و خواهش كرد از او بپذيرم، پيدا بود كه آن جوان بيش از آن استطاعت نداشت و براي من هم آن مبلغ ناچيز نبود ولي من از پذيرفتن آن ابا كردم، او امر كرد و باز من امتناع كردم . رنجيده خاطر شد و چند كلمه درشت بر زبان آورد و با خشم از من دور شد » 1

احساس بي نيازي و استغنا در عين نيازمندي و تنگدستي. او سمج تر از آن بود كه در زير ضربه هاي سرنوشت و حوادث تلخ زمانه از پاي درآيد. او تمامي آن مرارتها و رنجها را به منزله آزموني سخت و تكان دهنده پشت سر مي گذارد و سر افراز بيرون مي آيد و از يك آواره و دربه در به مقام شامخ باغچه بان تعالي مي‌يابد. چون صدفي كه رنج و درد حمل و زايمان را پشت سر مي گذارد تا شكفته شود و از آن گوهري گرانبها پديدار آيد و از پس سوختن و خاكستر وجود زائد و رسوبات تربيت استبدادي پدر و محيط، چون ققنوسي متولد مي‌گردد چرا كه هيچ چيز بدون درد زاده نمي شود چون تخم كه بايد درد و رنج شكافته شدن را تحمل كند تا به گياهي بارور مبدل شود.

رنج و فقر به تنهايي عامل تجات يا بدبختي نيست بلكه نوع برخورد و مواجه با آن، نتيجه را تعيين مي كند. كساني كه عمري گرفتار فقر، آوارگي و رنجند و سراسر زندگي را با تلخي ها و بدبختي ها و در ميان هجوم پي در پي حوادثي دردناك و شكست مي گذرانند، چنين زندگي ملالت بار و درد ناك از آنان بشدت «كودكــــاني نا همگون مي زايد»گروهي را كه حساس و شكننده اند بطرف خودكشي مي راند و خلاص گشتن از ضربات شلاق فقر و بدبختي كه مدام بر سر شان مي بارد.

امـّـا گروه كثيري را به طرف هزيز و شكست و ذلّت و تبهكاري و پستي و دنائت سوق مي دهـد، آنان مي مانند، اما با چهره هائي عبوس ، خشك و منجمد، افسرده و متعصب وسردرگــم كه حتي ديدن كوچكترين لبخندي و تبسمي بر لبان ديگران را تاب نمي آورند و آنرا گناهي بزرگ و غير قابل بخشش مي شمارند، چهره‌هايي خشن و زمخت و چه بسا استخواني و تكيده كه با هرگونه عواطف و مهرباني و نرمي و ملايمت ومدارا به كلي بيگانه اند چشماني دارند كه از آن آتش مي بارد، چهره هايي محروم از نوازش دستي محبت‌آميز، كلامي دلنواز و اميدوارانه، چهره هايي مضطرب و بدگمان، كه هيچ وقت در درندشتي به نام اجتماع، مزه راستي و درستي و صداقت را نچشيده اند و تنها طرد و دستِ رد و نفرت و خشونت انبوه مردماني را ديده اند كه بي تفاوت نسبت به زندگي دردناك آنان، از كنار شان گذشته اند، سرشاراند از عقده ها و نفرت ها و حسدها. چهره‌هايي را كه كم‌كم محروم از همه سجاياي انساني مي‌گردند، آنان چرا از ديدن شادماني هاي ديگران شادمان گردند، در حالي كه هميشه از آن محروم بوده اند، چرا از لذت بردن ديگران لذت ببرند وقتي كه مزه آن را هرگز در زندگي خود  نچشيده اند ، چرا زن ستيز نباشند در حالي كه هرگز در طول عمر لب زني را نبوسيده‌اند چرا از ديدن عشق هراسان و مكدر نشوند در حالي كه آنرا هرگز تجربه نكرده اند، مگر نه اينست كه هر عشقي نيازمند پرورش و تجربه مداوم است؟ اما پرورشي كه از آن محروم بوده اند. به خاطر همين از شكنجه ديدن ديگران لذت مي برند در صدايشان عزا و مرگ و انتقام و خشونت زبانه ميكشد. درونشان چون قعر ظلمت تنگ و تار است و آرزو دارند كه محيط بيرون نيز رنگ عزا بر تن كند. «آن كس كه خود آنچه را انساني است، از بُن جان نزيسته باشد، رفتارش با ديگر انسانها همواره غير انساني خواهد بود.» وچنين است حال آن طبيعت وحشي و ناپرورده، كه چون قدرتي نيز به دستش افتد تسمه از گرده خلق بر خواهد كشيد

اما وجود دارند نوادري كه ازآن منجلاب فقر و تنگدستي و خشونت ، قهرمانانه و سر افراز بيرون مي‌آيند و گويي هر تك تك آن حوادث تلخ و تنگدستي به منزله پله اي براي تكامل وتعالي ايشان است و باغچه بان جزو اين گروه است . صورت خويش را در مقابل سيلي ناملايمات سرخ نگه‌داشتن و در همان حال انسان و انسانيت را پاس داشتن و عشق ورزيدن. همچون هسته نخلي سمج و لجوج كه با تمام سختيها و مرارتها، آسفالتِ سختِ خيابان را مي شكند و بيرون مي آيد و جوانه مي زند و حضور گرم زندگي و زيستن و زايش و تپش را اعلام مي دارد.

آري ، فقر و رنج و انسان را در هم مي شكند اما اگر در پي هجوم آن نشكنيم بدون شك انسان بــزرگي خواهيم بود.

وقتي به چهره او كه در هاله اى از راستي و صداقت فرو پوشيده شده و با پيشاني چين و چروك كه ردِ پاي ساليان متمادي رنج و تلاش در آن پيداست و با قلبي كه مهرباني و محبت در آن موج مي زند مي نگريم، گوئي از ستاره اى ديگر در بين اين مردم فرو افتاده است و از جنسي ديگر است كه در ميان دروغ و دغل گرفتار آمده است.

در حالي كه هميشه سايه مخوف فقر، دربه دري و آوار گي بر سرش سايه انداخته بود هرگزدچار يأس ونا اميدي نمي شد و در كوره رنج و بد بختي  عزت نفس خود را از دست نمي نهاد به خاطر همين در اوج نداري و نيازمندي چنين مي نويسد :

«زيرا گرفتن اسكناس آن جوان در نظر من مانند گواهي نامه بيچارگي و ناتواني خودم بود و براي من هيچ  چيز رنج آورتر از احساس ناتواني نيست در نتيجه ي همين رنجي كه از احساس ناتواني مي برم در تمام عمر حتي يك بار نشده كه بيچارگي و ناتوني را وسيله ي سودجويي قرار دهم.»2

گوئي مصداق بارز اين سخنان دردمند آن مرد لامانچائي است اما نه در حوزه وهم وخيال، بل كه در حوزه عين و واقعيت، و در حوزه گوشت و پوست :

چطور بايد به دنبال آرزو رفت؟

هيچ اهميتي ندارد كه آدم بازنده شود يا برنده ، فقط به دنبال آن رفتن مهم است.

دست يافتن به رؤيا، به رؤياهاي غير ممكن

جنگيدن با دشمن ، دشمن شكست ناپذير

تحمل ، تحمل ناپذير را تحمل كردن

دويدن ، به فلمروي كه دليران را جرئت عبور نيست

بدست آوردن حق ، آنجا كه قلمرو باد است

عشق ورزيدن ، عشق پاك و بي آلايش

كوشيدن ، وقتي كه بازوانت بسته است

دست يافتن به ستارگان دست نايافتني

                    …………

باغچه بان، معلم سكوت و عشق :

«در همان روزها كه در دهكده ي نوراشين با يك پيراهن و زير شلواري در انتظار آن بودم كه دو پايم قانقر ياكند و چند روز بعد لاشه ام را به گودالي بيندازند ، از حسن تصادف يكي پيدا شد كه با كمك و راهنمايي او نزد دكتر صفي زاده كه يگانه طبيب آن قصبه بود بروم، وقتي ايشان از سوابقم مطلع شدند ، خصوصاً از نظر اينكه من معلم بودم بسيار شاد شدند. در آن روزگار پر آشوب آموزگاران هر يك به گوشه اى فرار كرده و مدارس از هم پاشيده شده بود. همان طور كه وجود يك طبيب رد آن محيط مغتنم بود منهم از نظر آمورش وتأسيس يك دبستان و گرد آوري كودكان از كوچه و بازار ، نعمت غير مترقبه اى بودم . مخصوصاً كه فرزندان اين طبيب از تحصيل بازمانده و از اين جهت سود من نخست به خود او مي رسيد . دكتر بي‌درنگ و بانهايت علاقه درمان پاهاي من مشغول شد چون كمك نداشت به تنهايي و بدون داروي بيهوشي يك روز در ميان، انگشتان پاي هاي مرا مي بريد و زخم‌بندي مي كرد به اميد اينكه همين كه توانستم اندكي روي پا بايستم يك دبستان مختلط براي پسران و دختران به مديريت من تأسيس شود.»3

اما هنوز اندكي از تأسيس مدرسه نگذشته بود كه روستاي مزبور مورد هجوم ارامنه واقع مي‌شود و به دنبال آن او راه ايرا ن را در پيش مي گيرد .

ادامه دارد...

پاورقي‌ها:

1 زندگينامه جبار باغچه‌بان، صص39 ــ 43.

2همان، ص44.

3 همان ، صص 45 44

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

باغچه بان انساني نستوه

در سال 1264 خورشيدي در شهر ايروان ارمنستان چشم به جهان گشود او از تبار ايراني بود و پدرش در آن شهر با شغل معماري و قنادي روزگار مي گذرانيد، تحصيلات ابتدائي او با اصول سنتي و قديمي و به همراه تعصبات پدر مستبدش كه مخالف هرگونه تجديد و مدارس جديد بود سپري گشت.

همين برخوردهاي خشونت آميز پدر و روش مستبدانه اش از يك طرف و تعليم و ترببيت غلط مكتب خانه اى از طرف ديگر، ذهن كودك را پر از لاطائلات كرده بود بحدي كه ديگر جائي براي شنيدن حرفهاي جديد گوئي وجود نداشت. رفتار پدر او شبيه رفتار پدر كيركه گارد بود بچه هائي كه در زير خشونت و روشهاي استبدادي پدر بزرگ شده بودند زماني طولاني لازم بود كه خويشتن را از زير محميز و سلطه پدر آزاد سازند.

جبار خودش در اين مورد چنين مي نويسد:

«تربيت نادرست و جاهلانه ي من در خانه و زير دست پدر كافي نبود داستان مدرسه رفتنم مزيد  بر علت شد. پدرم به جاي اينكه مرا به مدرسه هايي كه جديداً احداث شده بود بفرستد به مكتب خانه اى كه در حجره ي تنگ و تاريكي كه از ني بوريا ساخته شده بود فرستاد.»1

زيرا به سفارش ملاي مكتب خانه عمل كرده بود كه "مدارس جديد" را كفر تلقي مي كرد و خط زبان روسي نجس! و همين باعث شد كه باغچه بان هيچ وقت زبان روسي را ياد نگيرد و مكتب خانه اى كه هر چون و چرائي از جانب كودك مواجه با چوب تر و فلك بستن بود چرا كه معتقد بودند "گوشت بچه مال مكتب دار و استخوانش ازآن پدرش است"

در سال 1905 ميلادي در سن 20 سالگي براي اولين بار پاي اين جوان چشم و گوش بسته و   سر به زير به دنياي آزاد از تسلط پدر كشيده شد و بواسطه شركت در اغتشاشات ارامنه و مسلمانان قفقاز به زندان مي افتد و در زندان در حاليكه بصورت پنهان از چشم مأمورين يك  مجله فكاهي را به همراه دوستش منتشر مي كند و در زندان با جواني ارمني بنام وارطان آشنا  مي گردد كه در اثر اين آشنائي تمامي ذهنيات و تعصبات بسته جبار زير و زبر مي گردد و اولين درس زندگي اش را از او مي آموزد درس استدلال و منطق در صلح وآرامش.

وارطان جواني بود مطلع، آگاه، كتابخوان، بزرگ منش، روشنفكر و خالي از تعصبات ديني و نژادي ، و مدت اندكي كه با جبار ارتباط داشت عسكرزاده در اين مورد مي نويسد:

«وارطان تمام افكار منجمد و خشك كه اثرات تربيت خانه و مكتب من بود زير و زبر كرد و حاصل آن بر هم ريختن معتقداتي شد كه كور كورانه پذيرفته بودم .»2

و بعد از آزادي از زندان او ازدواج مي كند و حاصل اين ازدواج ســه بچه خواهد بود .

در مدت سه ماه اندي جبار در زندان، تاريخ ، جغرافيا، و علوم طبيعي و پيدايش دنيا و منشاء حيوان و انسان و   را از وارطان فرا مي گيرد و به كمك او از چنگ موهومات و خرافات و گمراهي نجات مي يابد و دوباره از نو از صفر شروع مي كند .مگر نه اينست كه براي پايه ريزي دنيائي جديد و ايماني تازه نياز مند آن هستيم كه اول روسوبات تربيت غلط (چه بسا ضد تربيت) دوران كودكي را فرونهيم و زنگارهاي دنياي كهن را كه در اعماق و جودمان نقش بسته بزداييم و آن وقت در مرتبه دوم شروع به انتخاب و پي ريزي دنياي جديد بكنيم. همانند مثالي كه دكارت زده است. براي سوا كردن سليب هاي گنديده و سالم يك سبد اول بايد آنها را بدور بريزيم و سبد را خالي كنيم و از نوع شروع كنيم به انتخاب و چيدن ميوها ي سالم.

بدين ترتيب جبار بعد از بيرون آمدن از زندان (بيروني) تلاش براي آزادي از زندان مخوفتر يعني زندان درون مي كند و مي خواهد عادات زشتي چون پرخاشجوئي، عصبي وسخت گير بودن اش را بي كمك كسي درمان  كند. و بر نفس خود مسلط گردد:

«متاثر نشدن درمقابل زيانهاي مالي و جسمي، خودداري از اضطراب، بردباري درعدم موفقيت ها ، تحمل و گذشت در مقابل زورگويي، نديده و نشنيده گرفتن نارواييها ، ملايمت در برابر ناملايمات و اجتناب ا ز تند خوئي و ترشرويي »

او حتي هر موقع كه يكي از موارد فوق را رعايت مي كرد خود را به مدت يك هقته با «رياضت» تنبيه مي كرد.  

كم كم با تمسخر دوستان وخويشاوندان مواجه مي گردد اما همه اين ها كوچكترين خللي را در تصميمي كه اتخاذ كرده بود وارد نمي كنند.

«من براي سخت تر كردن شرايط پرهيز بسته سيگار را باز مي كردم و با كبريت روي ميز مقابلم  مي‌گذاشتم چيزي كه موجب تعجب خود مي شد و شايد باور نكردني به نظر بيايد اينست كه در اين مدت با وجوديكه بسته سيگار جلوي چشمم بود ميل به سيگار كشيدن نمي كردم» 3

امّـا اينها مراحل ساده و آسان اين آزمون بود كه او با موفقيت پشت سر گذاشته بود و مراحل سخت تكان دهنده در پيش رو بود. شدت يافتن جنگ جهاني و در گيرهاي شديد بين آذريها و ارامنه و رانده شدن از سرزمين خود و شروع آوارگيها و دربه‌دريها اين آزمون سخت را به‌وجود آورد.

در اواخر جنگ خانمانسوز جهاني اول با تني نيمه جان و مريض در دهكده أي با خانواده أي كه همگي به مبتلا به حصبه شده بودند دوران جان كندن او فرا مي رسد پاي راه رفتن ندارد و 25 روز، تبهاي جهنمي و بيماري طاقت فرسا دست و پنجه نر مي كند بي آنكه پرستاري و يا طبيبي به او كمك كند.

روزي از روزها در حاليكه از درد تب مي سوزد سر به بيابان مي گزارد و به وسيله خودكشي و انداختن خود به رود ارس خويشتن را مي خواهد خلاص كند اما مردم از راه مي رسند و نجاتش مي دهند بعد 25 روز تحمل درد طاقت فرسا به هوش مي آيد نه تنها ياري كننده اي را نمي بيند بلكه تمامي وسايلي را هم كه داشتند دزد به سرقت برده است . و تنها كسي كه از او پرستاري مي كند دختر بچه شش ساله ا ش است .

«ربيعه دختر شش ساله أي بود كه با حال نزار خود را به صحرا مي كشيد و براي خوراك ما سبزي صحرايي مي چيد تا ده روز پس از بهوش آمدن دوا و غذاي اين خانواده ي زمين خورده منحصر به همين سبزي (غازاياقي) بود كه ساقه ي آنرا جويده مي مكيديم . همين مختصر كافي است كه نمايانگر رنج ها و آلام مادر آن مدت باشد . در جريان اين سرگذشت عجيب آنچه براي خود من موجب حيرت است اينست كه هيچ يك از ما پنج نفر نمرديم » 4

بعد از به هوش آمدن متوجه مي شود كه دوپايش بر اثر سرما از مچ به پايين سياه شده است . چند روز بعد او را به شتري مي بندند و به دنبال پيدا كردن طبيبي راهي دهات ديگر مي شوند و بعد از چند روز دربه دري و آوارگي در حالي كه انگشتان پاهايش پر از تاول بود به دهي مي رسند كه قبل از ورود آنها تمامي خانه هايش پر از فراريان و آوارگان جنگي شده بود.

سرانجام در خانه اى كه موشها و كك هاي فراوان در آن مي لوليد سُكني مي گزينند و چهار روز بعد، خانواده او دوباره عازم شهر ايروان شهر مي شوند ولي از آنجا كه او توان راه رفتن نداشت و نقل وانتقالش نيز ممكن نبود در ميان موشها و كك ها با بدني مريض و تنها با مختصر پولي مي ماند كه به سختي كفاف خريد نان خالي ده روز را مي داد.

«هر روز به هر جان كندني بود خود را به كوچه مي رساندم و به سينه ديوار تكيه مي دادم و چشم به راه جوانمردي بودم كه دستم را بگيرد و از زمين بلندم كند ولي روزها مي گذشت و از آشنا يا   نا آشنايي كه به كمك بيايد اثري نيود زيرا كمك به افتاده مردي چون من آسان نبود . اگر كسي مي خواست به كمك من بيايد ناچار بود مرا به خانه اش ببرد و دوا و درمان كند . در چنان روزگاري اينگونه دستگيري از كسي ساخته نبود و كساني هم كه امكان داشتند عاطفه نداشتند گاهي فرياد مي زدم كه مردم، مرا زنده كنيد تا شما را زنده كنم. منظورم اين بود كه به آنها بفهمانم كه من معلمم. ولي كسي پيدا نمي شد حتي بپرسد اى بيچاره گزافگو اين رجز خوانيها چيست ؟

از بي عاطفگي مردم سخت مأيوس و درمانده بودم و در فكر آنكه پس از فروش كفش وكلاه چه خواهم كرد بر اثر اين خيالات شبها خواب به چشمم نمي آمد. كم خوني و ضعف شديد مشكل را دو چندان مي كرد. داستان شبهايي كه من در آن تنورخان متعفن سياه با بي خوابي و بيماري دست به گريبان بودم و از نيش پشه و كك در عذاب ، باور نكردني است .

گاهي كه لحظاتي چشمم سنگين مي شد و بخواب مي رفتم رؤياي وحشتناكي مي ديدم كه بعضي را هنوز پس از پنجاه سال به ياد دارم.

شبي نزديكي هاي صبح پس از ساعت ها دست و پنجه نرم كردن با كك ها و پشه ها در حاليكه در فكر فروش كفش و كلاه خود و در خيال نامزد دربدر دورافتاده ي خود بودم و درد انگشتان پايم كه يك روز در ميان طبيب محلي يكي از آن ها را مي بريد توانم را گرفته بود در رختخوابي كه از فضله ي حشرات سياه شده بود بخواب رفتم. خواب ديدم كه موش هاي گرسنه به پاهايم من حمله كرده و مشغول جويدن تنظيف هايي هستند كه طبيب به انگشتان بريده ي پاي من بسته بود . من از ترس پايم را به سرعت كنار مي كشم ولي به شدت به ديوار مي خورد و از درد بيهوش  مي شوم .

براي گدايي نه پا داشتم نه بي‌شرمي. به فكر خود كشي افتادم ولي آن هم برايم ميسر نبود زيرا  از تدارك و تهيه وسيله آن عاجز بودم حتــي پا نداشتم كه خود را به جاي بلندي برسانم و ازآنجا به قعر گودالي پرتاب كنم

                  " به كجا ي اين شب تيره بياويزم قباي ژندة خودرا

                         تــا كـــشم از ســيـنـة پر درد خــود بــــيرون

                                                                  تــيـر هـاى زهـــر را دل خــــــون "     نيما

ادامه دارد...

پاورقي‌ها:

1- زندگي نامه جبار باغچه بان، بقلم خودش ،تهران : مركز نشر سپهر ، 1356، ص 25 .

2 همان، ص34.

3- همان.

4 همان، ص 35 . 

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط ایلقار مراغه ای  | 

 
business articles